بعد از خودكشي ديگه هيچوقت نميتوني خودت رو ببخشي. خودت تا آخر عمر خودت رو تنبيه ميكني. براي همين بهش ميگن گناه نابخشودني.

بعد از هفده سال در اين وبلاگ تخته شد. ديگه حتي نوشتن هم فايده اي نداره. هيچوقت نداشت.

خداحافظ زيباروي جذامي.

روبالشي هام رو درميارم كه عوضشون كنم، بالشم رو ميبينه:

-اين لكه ها چيه؟

+جاي اشكه.

سوم دبیرستان بودم. امتحان عربی داشتیم. درس نخونده بودم. مراقب توی دستشویی تقلبم رو گرفت و من همونجا روی زمین تا خوردم. زمان وایستاده بود. آینده سیاه بود و هیچ امیدی وجود نداشت. فقط صدای آب میومد و یکی که دستم رو گرفته بود و می‌گفت بلند شو.

الان چهار ماهه تمام زندگیم همون شکلیه. وسط سیاهی محض نشسته‌ام و هیچ روزنه‌ی امیدی نیست. هیچی قرار نیست درست بشه. فرقش اینه که دیگه هیچ دستی بلندم نمی‌کنه. نمی‌تونه بلندم کنه. زندگی تموم شده. این سیاهی ابدیه. اینو باید تا آخر عمرم روی دوشم بکشم.

حقمه. ولی حق مامانم نیست.

زندگي صفحه ي پازل نيست كه نفر كناريمون كنج و تيغه ي تيز ما رو بغل كنه و دم نزنه. ما آدما همديگه رو زخمي ميكنيم.

I Was Here

روز آخريه كه توي اين اتاقم. دارم ميرم خونه ي خودم و با اينكه فكر ميكردم خوشحال ميرم اما دلم نميخواد و نميخواست از اينجا برم. اين اتاق خيلي خاطره داره. نه خاطره هاي خوب. اكثرش بده. اينجا زمين گير شدم. اينجا دردها شروع شد. اينجا روزها و ماه ها منظره ي روبروم ترك سقف بود. اينجا افسردگيم شروع شد، اينجا دعواها پررنگ شد، اينجا دلم بارها شكست، اينجا خيليا رو از دست دادم، اينجا خيليا ولم كردن، اينجا خودمو كشتم.

خاطره ي خوب از اينجا از اين خونه ندارم ولي دلم براي پيش خانواده بودن تنگ ميشه. دلم براي تنها نبودن توي خونه تنگ ميشه. من آدم تنها بودن نيستم، من حتي از تنهايي ميترسم. ولي تنها راه ادامه ي اين زندگي حالا هر كثافتي كه هست اينه كه برم. اينجا براي بار دوم دووم نميارم. ظرفيتم پر شده. تنها راه زنده موندن رفتنه.

دلم تنگ ميشه كه مامان و بابام پيشم باشن. دلم تنگ ميشه هر روز نبينمشون. ولي ديگه توانشو ندارم بمونم و براي يه لحظه آرامش بجنگم. ديگه نميكشم مدام ميونه رو بگيرم مدام حواسم باشه چيز اشتباهي نگم كار غلطي نكنم بي نقص باشم عصباني نشم كه عصباني نشن. خيلي خسته م. روحم ديگه نا نداره. ديگه نميتونم.

سي سال گذشته قراره همه خاطره بشه و بره توي بايگاني كه گاهي درشون بيارم ورقي بزنم و بگم يادش بخير. هرچي بشه دردش از اين كمتره.

خداحافظ گوشه ي دنجم كه زمين گيرم كردي. خداحافظ هفده سال خاطره. خداحافظ بابا. خداحافظ مامان. خداحافظ كوچه هاي قشنگ درختهاي ياس. خداحافظ همسايه ي چشم سبز مهربونم. خداحافظ ميخ روي ديوار.

خداحافظ دختر خونه ي بابا.

خداحافظ چيزي كه ميتونستي باشي و نبودي.

خداحافظ.

١٩ خرداد ١٤٠١

١٦

همه چيز در يك كلمه خلاصه ميشود:

نشد.

تمارض دیروز وسواس فکری امروز

رژ قرمز زده، کنار یه پسر قد بلند با موهای کوتاه و عینک دودی نشسته و بشکن می‌زنه و با آهنگ می‌خونه؛ و من درحالی‌که کمرم رو می‌مالم و پاهام خواب می‌ره به این فکر می‌کنم که من هیچ‌وقت نمی‌تونم یه میز کار داشته باشم. یه میز از این میزهای کوچک جمع‌و‌جور مرتب که یه لپ‌تاپ روشه و یه صندلی کوچک پشتشه. یه میز کار ثابت که لازم نباشه هربار هلش بدی عقب و بکشیش جلو و هربار وسایلت از روش بیوفته زمین. اون لبخند می‌زنه و من به میز کار کوچک ثابت با صندلی جمع‌و‌جورش فکر می‌کنم که پایه‌های بزرگ نداره که کل فضا رو بگیره. آهنگ شاد می‌خونه و من دوباره و دوباره استوریش رو نگاه می‌کنم و به میز کار کوچک و صندلی کوچک‌ترش فک می‌کنم.

همه رفتن سر خونه و زندگیشون و من حتی نمی‌تونم یه میز کار کوچک با یه صندلی جمع‌و‌جور ثابت داشته باشم.

من هیچ‌وقت خوب نمی‌شم.

من مرده‌ام و اینجا جهنم منه.

همين طور كه دراز كشيده ام و پاهام خواب ميره به ديوار روبرو زل زده ام كه زير اون كاغذ ديواريش چوب خط روزايي رو كشيده بودم كه چارچنگولي توي تخت مونده بودم و به سوسك كافكا فكر ميكردم. ركوردم سه ماه بود. ده سال از اون روزا ميگذره و دوباره برگشتم به ده سال پيش. امروز ميشه دو ماه كه توي تختم و چهار روزه پاهام مدام خواب ميره. چهار روزه نخوابيدم. حتي ديگه درازكش هم آرامش ندارم. اين دهمين ساليه كه برف نديدم. اين آخرين باري كه از خونه رفتم بيرون درختها برگ نداشتن. بار قبل كه رفته بودم برگ هاشون سبز بود.

ميگن قبل اينكه به دنيا بياي زندگيتو نشونت ميدن و تو خودت انتخابش ميكني. چرا يكي بايد همچين مردگي رو انتخاب كنه؟

چه فرقي ميكنه كجا زندگي كنم وقتي قرار نيست از تخت پايين بيام؟

اين خدايي كه ميگين عادله كو؟

من همون يك سال پيش مردم و اينجا جهنم منه.

وقتايي كه دردم يه لحظه قطع ميشه بي حركت چشمام رو ميبندم و اون حس بي دردي رو براي چند دقيقه سر ميكشم. تا موج درد بعدي.

تازه سي سالمه. ميدوني چند سال ديگه بايد با درد زندگي كنم؟

 

کاش فقط می‌خوابیدم

چطوری میشه دوستش نداشت وقتی روزی که کمرت گرفته و عین چوب خشک روی تخت افتادی و پاهات رو از درد به هم میکشی میشینه پیشت و پاهات رو میماله؟

چطور میشه عذاب وجدان نداشت وقتی میبینی چیزی که می‌خواد بعد از این همه سال بدبختی حقشه اما  چشمشو روش ميبنده؟

چطور میشه ازش ناراحت موند وقتی میبینی سعی‌اش رو کرده اما توانش همین‌قدر بوده؟

چطوری خودت رو می‌بخشی وقتی می‌بینی باهاش چه کار کردی و اون هنوز بغلت می‌کنه و می‌خنده؟

چرا من انقدر بدم؟ چرا تحملم بیشتر نبود؟ چرا زیر نفرت حرفاش جای اینکه خم بشم شکستم؟ چرا نذاشتم نشون بده چقدر از من متنفره و دم نزنم؟ چرا... چرا نتونستم مثل همیشه کیسه‌بکسش باشم تا آروم شه؟ چرا دیگه نتونستم زیر مشت و لگد کلمه‌هاش دووم بیارم؟ چرا نذاشتم مثل همیشه همه‌ی نفرتش رو سرم خالی کنه؟

چرا خودمو کشتم؟

حداقل زجر اون زندگی از زجری که الان می‌کشم کم‌تر بود. اون موقع فقط خودم زجر می‌کشیدم. الان همه‌ی کسانی که دوستشون دارم رو زجر دادم.

برای بیان دردم دیگه کلمه‌ها هم کافی نیستند. از اون روز به بعد، این خلاء درونم رو دیگه هیچی پر نمی‌کنه. 

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد

كار هميشگيمونه. اون دل منو ميشكنه و من مي گم ببخشيد.

سی سالگی

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.

پایان.

بیست‌و‌نه سال و دوازده ماه

چشمم میوفته به قبض آزمایشگاه. سن: سی‌سال

خیلی وقته خودم نیستم. خیلی وقته یادم رفته چطور خودم باشم. یک روز و دو روز و یک ماه و دو ماه نیست. یک سال هم نیست. سال‌هاست. حتی دو سال و سه سال هم نه. ده سال. ده ساله خودم نیستم. نتونستم خودم باشم.این ده سال مریضی همه‌چیزمو به باد داد. یاد گرفتم تکون نخورم. بخوابم. ساکن باشم. راکد باشم. سال‌ها خودم نبودم. زندگی نکردم. دردهایی کشیدم که خیلیا توی کل زندگی یک هزارمش رو نمی‌کشن. خیلی چیزا از دست دادم مهم‌ترینش جوونیم بود. نمی‌دونم چطوری می‌خوام رفته‌ها رو جبران کنم. از کجا اصلاً باید شروع کرد؟ چطور می‌تونم دوباره خودم باشم؟ چه کتابایی نخوندم و چه فیلمایی ندیدم؟ کجاها نرفتم؟ کیا رو ندیدم؟ چه کارا نکردم؟ از کجا شروع کنم؟ این ده سال رو چطور جبران کنم؟

همه سی سالگی همه کاراشونو کردن، شغل دارن، درآمد دارن، یار دارن، بچه دارد. می‌‌رن آماده شن برای پیر شدن. من تازه می‌خوام شروع کنم؟ میشه مگه؟ واسه شروع دل باید جوون باشه. دل من پیره. خیلی پیر. جون داره از سر بگیره؟ اصلاً می‌ارزه؟ به دردسرش می‌ارزه؟

کاش این صدا توی سرم خاموش بشه که میگه: که چی؟...

٩٩/١٢/٧

دور و ورمو نگاه می‌کنم. نمی‌دونم کجام. ظاهراً آنژیوکدمو کندم. خودمو می‌بینم که داد می‌زنم. فرار می‌کنم توی دستشویی. عین این فیلمای ترسناک صحنه هی تاریک و روشن میشه. در بسته نمیشه. انگار قفلارو دستکاری کرده‌اند. میشینم. من کجام؟

با یکی درگیر می‌شم. داد می‌زنم به من دست نزن. دو نفرن. دومی لباسمو گرفته. اولی میگه فکر کرده سوندشو کی گذاشته. همه‌چی سیاه میشه.

چشمام باز میشه. دختر تخت کناری داد می‌زنه و خودشو به تخت می‌کوبه. قیافه‌ش چقدر مظلومه. همه‌چی باز تاریک میشه.

بیدارم. یادم نمیاد کی بیدار شدم. انگار اتاق یکدفعه جلوی چشمام ساخته شده. آدما حرف می‌زنن. همه آرومن. زیادی آروم. میگه کی منو آورد اینجا؟ موهای لخت بلند مشکیشو پشت سرش بسته و انگار سرش مال خودش نباشه هی از روی شونه‌ش سر می‌خوره. می‌گن یه پسره آوردت. شاید گوشیتم پیش همون باشه. میگه که چی بشه دو روز بعد دوباره همین جام.

این یکی موهاش بلونده. صورتش محوه. یادم نیست چه شکلیه. میگه نه من نمی‌خواستم بلایی سر خودم بیارم. یه ورق خوردم بابامو اذیت کنم. دستم درد می‌کنه نگاهش می‌کنم کبوده. پرستار نشسته روی تختم باهام حرف می‌زنه. از پشت ماسکش چهره‌ی محوش رو نمی‌بینم. چیزی هم نمی‌شنوم. انگار می‌گه یه ذره آبمیوه بخور. تازه می‌فهمم صدام درنمی‌آد. آبمیوه رو برمیدارم. داغه. روی شوفاژ بوده. دختر تخت کناری دیگه نیست.

بلند میشم راه می‌رم. چرا؟ می‌خوام عادی باشم. بگم حالم خوبه. حرف می‌زنم می‌خندم! مو بلونده میگه تو خیلی دادو بیداد کردی. میگم واقعاً؟ من و داد و بیداد؟ 

همه‌ی بخش انگار منو می‌شناسن. انگار یه دور سر همه‌شون داد زدم.

مامان میاد تو. بغلش می‌کنم. نمی‌دونم چرا. واکنش ناخودآگاهه. بغلش می‌کنم و فکر می‌کنم هیچی به هیچی. هنوزم اينجام. نشد. می‌گم لباسم کو؟ میگه پرستار قیچیش کرد. حیف!

نمی‌دونم چطوری می‌رسم خونه. می‌خوابم. انگار خیلی می‌خوابم. چراغ گاهی روشن میشه. چشمام گاهی باز. چقدر خسته‌م.

بابا هی برام خوراکی می‌خره. روی میز پر پاستیل و کرانچیه. انگار با خوراکی همه چي درست می‌شه. زمان وایستاده يا ساعتم خوابيده؟ هیچی جلو نمی‌ره.

یه میخ روی دیوار بالای تختم دارم که خودم کوبیدمش. برای وقتایی که کمرم می‌گیره و سِرم لازمه. همیشه هست. همونجا. توی چشمام زل می‌زنه و دهن کجی می‌کنه. یادآور تمام چیزاییه که ندارم.

پرستار میاد سِرم می‌زنه. میگه اِ میخ هم دارید چه خوب!

می‌خوابم. کاش بشه پا نشم.

میگه نصف شب زنگ زدی به ما بیایم ببریمت. یادم نمی‌آد. میگه اومدم اما نذاشتن. گفتم با مسئولیت خودم بدین ببرمش گفتن شما اگه مسئولیت داشتی بچه‌ت اینجا نبود. ته دلم خنک میشه در حالی که بقیه‌ش می‌سوزه براش. بهش گفته بود تقصیر توئه. دلم کباب میشه واسش. نمی‌خواستم اینجوری شه. من قرار بود بمیرم قرار نبود به بعدش فکر کنم که چی میشه. الان باید با بعدش روبرو شم. کاش مرده بودم.

میگه یه دختره بود تخت بیمارستان رو شکسته بود باباش اومده بود خسارت بده می‌گفت دختر من اصلاً اینجوری نیست خیلی مظلومه نمی‌دونم چطوری میگن تخت رو شکسته. انگار اونجا جای همه‌ی اونايي بود که تو سكوت جونشون به لبشون رسیده بود.

گفت چرا این کارو کردی. گفتم دیگه نتونستم.

دیگه انرژی ندارم تظاهر کنم.دیگه انرژی زندگی ندارم. دیگه انرژی بدوبدو ندارم. انرژی هر لحظه استرس ندارم. چشمامو می‌بندم.

همه‌چی به هم ریخته و همه لبخند می‌زنن! 

کاش صبح نشه.

چايلدهود

يه ترجمه دستمه كه سه روزه درگيرشم. راجع به كودكيه و نويسنده تا تونسته پز كودكي شادشو داده. به فكر رفتم. من هيچوقت بچه ي شادي نبودم. هيچ خاطره ي شادي از بچگيم يادم نمياد تا جايي كه يادم مياد غصه بوده و ترس. از وقتي يادمه مامانم يا دعوام مي كرد يا دستور و امر و نهي بود و رفتن. وقتي بچه بودم مامان زياد اداي رفتن درمياورد. سر پيچ برميگشتم نبود. لباس مي پوشيد يهو ميگفت اصلا من رفتم و مي رفت. در رو باز مي كرد و مي رفت. و من گريه هامو يادمه تنهاييامو يادمه ترسي كه كل وجود كوچيكمو مي گرفت يادمه. هيچ يادم نمياد انقدر خنديده باشم كه خاطره شده باشه. يا انقدر آزاد بازي كرده باشم كه حس كنم حق انتخاب دارم. هيچوقت چيزي كه مي خواستمو نذاشت بپوشم. هيچوقت به اندازه ي كافي لاغر نبودم قشنگ نبودم خوب نبودم. هيچوقت كافي نبودم. سالها طول كشيد تا روزا بغلم كنه عادتش بشه دوستم داشته باشه و واسه اين توجه كم زحمت نكشيدم. يه بچه نبايد براي توجه و عشق مامانش زحمت بكشه. نويسنده از كودكي پر عشق و شاديش ميگه و من به اين فكر ميكنم كه هنوز هم كافي نيستم. مگه ميشه آدم يه خاطره ي خوش يادش نياد؟ يه بار اونقدر بهش خوش نگذشته باشه؟ يه بار از ته دل نخنديده باشه؟ مگه ميشه؟ به نويسنده غبطه مي خورم همانطور كه هميشه به همه ي بچه هاي ديگه غبطه خوردم. مگه ميشه آدم يه خاطره ي خوش نداشته باشه؟

یک سربار خودخواه

خودکشی ناموفق بدترین چیز ممکنه. هم میبینی با خانواده‌ت چه کردی و چقدر غم به دلشون نشوندی، هم دیگه به خودت اجازه نمیدی یک بار دیگه همین بلا رو سرشون بیاری، هم حرفا و کاراشون یادت میاد و میگی حیف...یه ذره بیشتر نمونده بود که راحت بشی.... شاید دو تا ورق کمتر خوردی... حیف....لعنتی.

چقدر ادامه‌ی زندگی از قبلش سختتره. وقتی نمیدونی چکار کنی. فقط بیدار میشی و میخوابی. نمیدونی چند شنبه‌ست نمیدونی چندمه. بدونی هم فرقی نداره. نمی‌دونی با خودت چکار کنی.

کاش چندساعت دیرتر پیدام می‌کردن. همه کارا رو کرده بودم. همه چی آماده بود. فقط یه قدم مونده بود...الان باید با خودم چکار کنم؟

خدایا چقدر خسته‌م. نخواستی بمیرم لااقل گردن بگیر بیا بگو چیکار کنم با این زندگی نحس.

كبودي دستهام داره خوب ميشه و صدام برگشته ولي خوب نيستم. هيچكس خوب نيست. همه انگار توي خلسه اند. حال همه بده. همه توي خودشونن و بدتر از اون همه اصرار دارن طوري جلوه بدن انگار هيچي نشده و همه خوبيم. يه خانواده ي خوشبخت كه نميدونم اين يكي تطاهر چند وقت طول ميكشه. چقدر دووم مياريم تا دوباره كم بياريم؟ سه شبه درست نخوابيدم و هنوز نميتونم بخوابم. فكرها ولم نميكنن. تصاوير سياه و آدماي سياه و حرفهاي سياه ولم نميكنن. روزا انگار نميخوان بگذرن. صبح ميشه و تا شب كش مياد. و شب تا صبح غلت زدنه. خسته شدم از تظاهر از لبخند از نقش بازي كردن كه حالم چه خوبه دنيا چه قشنگه. خوب نيستم. انگاري روي لبه ي تيغ نوك يه برج راه ميرم و زير پام فقط سياهيه. اصلا انگار آينده فقط يه خرافه ست. وجود نداره.حال هيچكس خوب نيست و هيچكس حرفي نميزنه. شايد نفر بعدي كه خودشو ميكشه من نباشم! اين اوضاع ترسناكه. خيلي.

روز پدر

لباس‌ها رو از این طرف و اون طرف اتاق جمع کردم، رمز گوشیمو برداشتم، لباس مناسب پوشیدم و خودمو کشتم.

نمی‌دونم از چی بنویسم. از پانزدهمین تولد وبلاگم که حتی یادم نیست که یادم رفت یا نه!؟ از روزی که انقدر سنگین بود که دیگه نتونستم ادامه بدم؟ از لحظه‌ای که قرص‌ها دونه دونه از گلوم پایین می‌رفت و من مطمئن بودم کسی تا فردا هم نمی‌فهمه؟ از لحظه‌ای که خیلیا نبودند؟ از اینکه حتی تعجب هم نکردم که نبودن؟ از اینکه حتی روز بعد هم نفهمیدن؟ يا اينكه وقتي فهميدن هم اهميت ندادن؟ از لحظه‌ای که چشمامو با دست باز کرده بود و اسممو فریاد می‌زد؟ يا از لحظه‌ای که توی بیمارستان چشمامو باز کردم و نمیدونستم کجام؟ از پرستارایی که برام جنگیدن فقط چون انسان بودم و همین براشون ارزش داشت؟ یا از لحظه‌ی عجز همه، وقتی که بابامو نگاه کردم و فهمیدم ارزش جنگیدن داره و روی پاهام وایستادم که ادامه بدم هرچقدر هم شده دردناک. ولی پاشدم و رفتم. با اینکه نمی‌خواستم. واقعا نمی‌خواستم.

هنوز هم نمی‌دونم کجام. فقط درد دست چپ و کبودی دست راست و صدایی که گاهی گم میشه یاداوری می‌کنه که پاشدم که رفتم که جنگیدم. که زندگی خالی نیست. گاهی کسانی توش هستند که بخوای براشون بجنگی چون هروقت خم شدی مثل ستون نذاشتن بشکنی.

و منی که خيلي خسته ‌ام. خیلی.

وقتی هیچوقت کافی نیستی

پرنده که باشی میتونی هرجا می‌خوای بری. مجبور نیستی یه جا بمونی. مجبور نیستی جایی بمونی که از عذاب دادنت لذت می‌برن. مجبور نیستی هیچی رو تحمل کنی. اگه دیدی جا انقدر تنگه که برای تو جایی نیست میپری میری بدون اینکه بخوای توضیحی به کسی بدی. به کسی مدیون نیستی. به کسی بدهکار نیسنی. میری. رفتنی که برگشتی نداشته باشه. وظیفه‌ای نداشته باشی که برگردی. زندگیت مال خودته. تحقیر کردنت آسون نیست. ولی خدا نکنه روزی بندازنت تو قفس. از قفس هم فرار کنی میخوری به پنجره. آسمون انقدر دوره که انگار هیچوقت نمیرسی مگه اینکه فقط بمیری.

کاش قبل اینکه بمیریم پنجره باز بشه.

خدا به من خیلی بدهکاره.

قوز می‌کنه و فکر می‌کنه قرار بود اوضاع بهتر از این بشه. خیلی بهتر. قرار بود اوضاع عوض بشه. اوضاع عوض نشده. اصلاً عوض نشده. هیچی عوض نشده. دستشو روی چشماش میکشه و به برگ سوخته‌ی قلمه‌ی روی میز تحریر نگاه می‌کنه. فقط چند شماره لازم بود تا بسوزه. نه یه دقیقه نه حتی نیم دقیقه. فقط چند نفس. آدما رو هم همین‌جوری میسوزونیم. دل‌ها رو هم همینجوری میشکونیم. امیدها هم همینطوری ناامید می‌شن. فقط چند لحظه لازمه. بعدش دیگه اون آدم اول اون دل اول اون امید سابق نمی‌شن. این دختری که اون گوشه نشسته و خیلی جدی با اخم به مانیتور زل زده، موقع فکر کردن ته موهاش رو پیچ می‌ده و دوست داره قهوه‌اش رو تلخ بخوره کیه؟ اونی که آهنگ‌های تکراری گوش می‌ده و فیلم‌های هزار بار دیده رو می‌بینه، میترسه کاری رو شروع کنه و وقتی شروع کرد می‌ترسه ادامه‌ش بده، گاهی یادش میره نفس بکشه و گاهی میترسه از جاش بلند شه چرا اینجوریه؟ چی شده که به اینجا رسیده؟ چی کشیده که دل به زندگی نمیده؟ گفتم قبلاً انقدر درد نداشت گفت تو هم قبلاً انقدر بزدل نبودی!

این دخترک روحش خسته‌است. انقدر که حتی نمی‌تونه دیگه بنویسه. زل زدن به دیوار روبرو و به پهلو موندن راحت‌تره. کاش می‌شد تا آخر دنیا همین‌وری موند و تکون نخورد.

کاش می‌شد.

٥٥٥٥٥

همين طور كه دردها دوباره برميگرده و دوباره به تخت ميخ شده ام  و سعي ميكنم به روي خودم نيارم كه ميدونم براي پنجمين بار توي پنج سال گذشته مريضيم عود كرده، ذهنم ميپره به روزايي كه حالم خوش تر بود. مامان پشت چرخ خياطي نشسته و براي اتاقم پرده ميدوزه با يه پارچه ي كلفت پر از ستاره كه از پارچه فروشي وسط پارك لاله خريده ام و صداي كاست جديد سعيد شهروز تو خونه پيچيده؛ يادش بخير بادبادكا پرنده هاي بي صدا تو دست ما گم ميشدن تا قله ي آرزوها يادش بخير رو نرده ها بازي نور و سايه ها پچ پچ ما تو دل شب.... حال و هواي اون روز حس آرامش و بوي خنكي پارچه هاي نو و اينكه من روزهايي رو داشتم كه دردي وجود نداشت حتي باورشم سخته. اينكه روزهايي بوده كه صبح ها صاف از تخت ميومدم پايين و عطسه هام هنوز تبديل به اَچه آخ! نشده بود. روزايي كه ميرفتيم پارك لاله آش بخوريم و خرگوشها و پرنده ها رو ناز كنيم. آخ كه دلم لك زده براي پارك لاله. براي قدم زدن بدون احتساب اينكه چقدر وقت دارم اين فاصله رو طي كنم و به مقصد برسم تا كمرم نگرفته. چقدر قدر چيزهايي كه داريم رو نميدونيم تا از دست ميرن. 

اين روزها پر از خاطره اند. خاطره ي بچگيها. مرور خاطراتي كه دارم با آدمايي كه توش نقش داشتن خداحافظي ميكنم. دروغ چرا دردش از درد جسمم بيشتره. اين گره توي قلبم هر روز كورتر ميشه ولي كهنه نميشه.

فكر ميكنم چي شد كه خدا هيچ شانسي براي زندگي به من نداد؟ چي ديد كه گفت تو لايق دردي تا آخر عمرت. هر روز. هر ساعت. هر لحظه. هر بار كه پهلو به پهلو ميشي از درد بيدار شو. هر قدمي كه برميداري از درد تير بكش. هر بار خم ميشي طعم شكستن رو بچش. درد بكش. تو لايقشي. زندگي ارزشش بالاتر از اونيه كه بخوام خرج تو بكنمش. تو فقط درد بكش تا من نگات كنم. 

چشمام رو ميبندم و ميرم به روزهاي گسي كه خسته و گرسنه از مدرسه ميومدم و مامانم پلو با تن ماهي داغ ميذاشت جلوم و بخارش ميخورد به صورتم. يا اون سيني پلو با كتلت كوچولويي كه مامان بزرگم توي سيني گرد فلزي به من و دخترخاله م ميداد تا جلوي تلويزيون بخوريم. يا اون چراغ خواب قرمز خونه شون كه شبها با صداي خر و پف بابابزرگم توي سكوت محض حس سرزمين عجايب داشت. اين روزها زياد ميرم به خاطرات ساده ي گذشته. توشون دنبال چي ميگردم؟ شايد دنبال دليلي كه بفهمم چرا منو دوست نداشتن. چطوري انقدر ساده بود كنار گذاشتنم در حاليكه تك تك خاطرات من پر از عشق بهشونه. 

اين روزا نميدونم به درد جسمم برسم يا درد روحم. بدجوري خراشيده شده. بدجوري خراشيده شدم. جاي اين سوهان ها هيچوقت خوب ميشه؟ 

آخر عمر چقدر دوره.

پيشوني منو كجا ميشوني

توي زندگي واقعي كسي نيست كه دستت رو بگيره و تاتي تاتي راه رو نشونت بده. كسي نيست بگه ته اين راه رو بسته اند يا ادامه ي اين جاده مسدوده. چاله هايي كه توي راه اند يا سنگهايي كه منتظر گير كردن به پات يا خوردن توي سرت از فرسنگها كه هيچ گاهي از چند سانتي هم ديده نميشن. نميشه تشخيص داد اون آشغال وسط جاده كه با چرخ داري ميري روش كيسه زباله ست يا بمب ساعتي. و جاده انقدر باريكه كه نميتوني يهو فرمون بدي وگرنه با مخ ميري تو ديوار يا ته دره. حتي جي پي اس هم اگه به روز نباشه فقط دور خودت ميچرخونتت. اونايي كه به مقصد رسيده اند يا لااقل اينطور به نظر ميرسه، از كجا رفتند؟ از كدوم راه؟ از كدوم سكو پريدن كه زمين نخوردن؟ مثل بازي ماريو جايزه ي مخفي توي كدوم ابر و آجر بود كه من نديدم؟ چرا ماشين رالي نصيب اونا شد و من روي تردميل دويدم؟ چي شد كه از اين دنيا هيچيش به من نرسيد؟ هروقت نوبتم شد برم تو ميدون سهمم شد اون آخرين ماشين برقي شهربازي كه هيچوقت برق نداشت و آقاهه هلش ميداد. همه گاز ميدادن و من فقط فرمون ميچرخوندم. 

سهم من چي بود پس؟ از اون همه صفي كه وايستادم چرا هيچوقت نوبتم نشد؟

چرا نوبت نشد منم زندگي كنم؟

Come on Skinny Love Just Last a Year

مغز میگه  پا شو صبح شده. لای چشمها باز میشه برای چند ثانیه به دیوار خیره میشن  بسته میشن و میخوابم.

مغز میگه پا شو یه کم راه برو عضله ای نمونده برامون. غلتی میزنم و به دیوار زلی و میخوابم.

مغز میگه پاشو ترجمه کن داری پیر میشی و به هیچ کجا نرسیدی. از این دنده به اون دنده میشم نگاهی به کپه ی کاغذها میندازم پشتمو میکنم و میخوابم.

مغز میگه پاشو کتابتو تموم کن دو ساله روی میزه. پتو رو میکشم روی سرم بلکه صداها خفه شن و میخوابم.

مغز میگه یه کاری کن. به کجا میخوای برسی با هیچکاری نکردن؟ خوابم.

مغز میگه یه نگاه به خودت بندار حالت به هم نمیخوره؟ می خوابم که به هم نخوره.

مغز میگه بنویس شاید بهتر شی. زل میزنم به چشمک زن موس... 

 

 

به در و دیوار نگاه میکنم. خیلی وقته صدایی نمیاد. چطوری تا الان نفهمیده بودم؟

مغز میگه بخواب.

دريا

انقدر افكارم پريشونه حتي نميدونم چي بگم. از كجاش بگم.

ميگفت سر تا پا آبي پوشيده نشسته كنار سفره با پاهاي روي هم انداخته سال نو رو تبريك ميگه. حرف كه ميزنه اين قابليت رو داره كه دل مخاطب براش ضعف بره. نگاه كه ميكنه از پشت چتريهاي پر پشتش و مژه هاي بلند و احتمالا مصنوعيش رو كه به هم ميكوبه ميتونه لهت كنه. نگاهشو كه ميدزده و زير لب ميخنده ميدوني قواعد بازي رو بلده. و همينش ترسناكه. حتي ميتوني همه ي اينا رو پاي نجابتش بذاري و اوضاع بدتر بشه! 

كي ميتونه دلي رو كه براي همچين صورتي كه با اون شال آبي قاب گرفته شده ريخته ملامت كنه؟ 

اينارو ميگه و من درحاليكه ذهنم مشغول كمرمه كه دوباره درد گرفته فكر ميكنم چقدر دغدغه ها فرق داره. چقدر زندگيها ميتونست متفاوت باشه اگه من مريض نبودم و اون عاشق نميشد. 

از سال نو واسه همين چيزاش متنفرم. واسه همين آدمهاي خوشحال بي دردي كه فكر ميكنن همين كه يك سال بي دغدغه ي ديگه رو گذروندن خيلي هنر كردن. كه با افتخار هم ميشينن جلو دوربين و ميگن هورا يه سال بي درد ديگه! انگار كن با اون لبخند بي غمشون همه ي بدبختهاي عالم رو به سخره ميگيرن. از اون آدمهايي كه دلت ميخواد اولين چيزي كه دستت ميرسه رو خرد كني تو سرشون بلكه خفه شن.

دلم ميخواد بهش بگم خفه شو. دردهاي احمقانه ي تو براي من اهميتي نداره كه هيچ آزارم هم ميده كه به اينا ميگي درد! اين توهين به منه. مثل همه ي كسايي كه از قرنطينه شاكي و خسته ن و حوصله شون سر رفته باعث ميشن من به اين هفت سال دردي فكر كنم كه ميشد چندين ماه از تختم هم نتونم پايين بيام چه برسه بخوام برم تفريح. تفريح؟ من هفت ساله برف نديدم! شده بود پنجاه متري دانشكده وايستاده بودم زل زده بودم به ساختمون و نميتونستم برم سر كلاس. انقدر سر جام موندم تا يه اتوبوس اومد از همونجا برم گردوند خونه؛ با غروري كه له شده بود. با اميدي كه تيكه پاره شده بود. اونوقت اين آدم با زندگي بي نقصش اينجوري بشينه جلو من سال نو رو تبريك بگه؟ نبايد گه گرفت اين زندگي رو؟

مبل سه نفره

براي گم شدن حتما لازم نيست از خونه بري بيرون. ميشه همينجا توي همين خونه توي همين اتاق روي همين تختي كه سالهاست فقط در مواقع ضروري تركش كردي گم شي. ميشه بهت سر بزنن بيدارت كنن برات ميوه بيارن  باهات حرف بزنن و تورو هيچوقت پيدا نكنن. ميشه هيچ جايي نداشته باشي بري و ندوني چطور بموني. 

حتي ممكنه هيچ گزینه ای براي زندگي نداشته باشي و باز ندوني چي رو انتخاب كني.

توي فرهنگ لغات به جاي تعريف "مرگ" بايد اينارو مينوشتن.

نگاهش ميكنم و فكر ميكنم ولي با همه ي اينا بازم اينكه همه چي داشته باشي و ندوني چطور خوشبخت باشي از همه غم انگيزتره. خيلي خيلي غم انگيزتر.

و غم انگيزتر از اون اينه كه زندگي يكي ديگه رو هم تباه كني چون نميتوني اوني باشي كه ميخواي و بلد نيستي اوني كه هستي رو بپذيري.

آره اين غم انگيزتره.

ساعت برنارد

یه خونه ی قدیمی  سر راهم بود وقتی از امتحانهای نهایی سوم دبیرستانم برمیگشتم همیشه میدیدمش. یه خونه ی بزرگ قدیمی آجر سه سانت با پنجره های چوبی سفید و یه بالرین کوچیک که پشت شیشه بود. شاید همین خونه یکی از دلایلی بود که اون روز یادم رفت قراره سرویس بیاد دنبالم و بعد از امتحان رفتم ایستگاه اتوبوس که برم خونه. هرچی فکر میکنم اون روز اصلا فکر نکردم! به هیچی! به اینکه من که هیچوقت با اتوبوس نمیرم خونه. چی شد که سوار اتوبوس شدم... نمیدونم. شاید همین بود که اتوبوس اشتباه سوار شدم و رفتم اون سر دنیا! واسه این میگم که فکر هم نکردم چون وقتی فهمیدم اشتباه سوار شدم پیاده شدم و جای عوض کردن اتوبوس یا گرفتن تاکسی تمام راه رو پیاده تا خونه رفتم! بیشتر از یک ساعت پیاده انگار که مسخ شده بودم فقط میرفتم! یادمه خونه که رسیدم کف کفشم داغ شده بود. تنها چیزی که از اون روز واضح یادمه تصویر اون بالرین کوچیک از پشت پنجره ی اتوبوسه. اینکه اون بالرین مال کیه؟ اون اتاق مال کیه؟ یادشون رفته اونجا گذاشتنش؟ جا گذاشتنش؟ اصلا کسی توی این خونه هست؟ 

تنها حسی که وسط داد و بی دادهای مامان از اون روز توی جونم مونده حس داغی کف کفش و گزگز کف پاهامه. حس شیرینی که کاش میشد دوباره مزه ش کرد. 

حس جریان زندگی انگار که هیچوقت قرار نیست تموم شه.

شاید اگه میتونستم برگردم، به اون روز برمیگشتم.

 

نون خامه اي با نون اضافه

دلم تنگ شده براي روزايي كه از فرط معمولي بودن حتي يادم هم نميادشون! اونقدر نرمال. اونقدر بي حادثه. اونقدر بي درد.

چه جمله ي سختي بود! دو دقيقه طول كشيد تا كلمه ي 'معمولي' يادم بياد! اونقدر غيرمعمول!

آخرين باري كه بدون درد بيدار شدم كي بود؟

مهسا امروز كيك پخت. كيك پخت و با يه ليوان چاي و اديت پياف نشست گوشه ي دنج تختش و كيكشو خورد.

حرف ديگه اي نميمونه_آره خب شايد موقع خوردنش يه كم هم گريه كرد!_ بايد از نو شروع كرد. حتي اگه نوك مداد زندگيتون شكسته. حتي اگه انقدر تراشيده شدين كه چيزي ازتون نمونده از نو شروع كنيد و اينبار خودكاري باشيد كه هيچكس نتونه بتراشه. هيچكس نتونه بشكنه. 

از نو شروع كنيد. حتي با اشك توي چشماتون. مثل مهسا كه امروز با همه ي دردهاش كيك پخت و با يه ليوان چاي و اديت پياف خوردش.

فقط چايتون اشكي نشه.

شله زرد عاشورا

تا حالا از قيافه ي خودتون توي آينه خسته شدين؟ تا حالا شده خودتونو نگاه كنين و بگين اه بازم تو؟ بگين پس كي تموم ميشي؟ كي ولم ميكني راحت ميشم از دستت؟ 

چقدر سخته از چيزي خسته بشي كه تمومي نداره. كه نميتوني ساعت نه شب بذاريش دم در و سبك برگردي خونه. انگار هيچوقت سبك نميشي. هيچوقت قرار نيست سبك شي. هيچوقت. و چقدر اين هيچوقت پررنگتر ميشه وقتي از كسي كه توي آينه ميبيني خسته اي. انگار كه يه كوه روي پشتت اينور و اونور ميبري. خسته اي خيلي خسته.

چقدر دلم نميخواد ديگه خودمو هيچوقت ببينم.

كاش تموم ميشدم همين روزا.

كاش

چقدر خسته م خدا

دلم براي همه تون تنگ شده رفقاي وبلاگي. گاهي ميرم پيغامهاي قديمي رو ميخونم و به وبلاگتون سر ميزنم يا شش ساله چيزي ننوشتيد يا پيغام كذايي حذف شده است مياد روي صفحه. كاش اينجوري نبوديد. كاش يهو ول نميكرديد بريد. بي خبر. 

من هيچ جا نميرم. همينجا تنهايي گوشه ي همين وبلاگ ميشينم چشم به در. شايد يه روزي برگشتين.

پ.ن: تولد سيزده سالگي وبلاگم رو تنهايي جشن ميگيرم. عجب سيزده سالي!