X
تبلیغات
زیــــــبـاروی جـــــــــذامـــــی





















زیــــــبـاروی جـــــــــذامـــــی

و این منم. جـــــــذامـــی ای که به چشمان خود سرمه میکشد...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد  ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند...


پنجشنبه 29 اسفند1392 | 11:58 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

وقتی همه ی نقشه هات نقشی بر آب میشه.

سه شنبه 8 بهمن1392 | 4:2 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

میگه شکست عشقی خورده.

از پشت پنجره نگاهش میکنم. توی بالکن ایستاده. زل زده به ناکجا و موهای کوتاه و مشکیش توی صورتش آشفته شده و هر دو ثانیه خاکستر سیگارش رو میتکونه.


صبح که از ماشین پیاده شدم  با خنده به محمد گفتم چه خبره انقدر تند میری؟ داشتم گمت میکردم.  

م گفت "ماشینت که میره! گاز میدادی خوب."   "اینکه میره دلیل نمیشه گاز بدم..."  خیره نگاهش میکنم و..."تو مدرسه ی .... نبودی؟"

"چرا! توام بودی؟"

"آره"

"یادم نمیاد..." معذب به نظر میاد.

دلم میخواد داد بزنم من همونیم که براش شعر مینوشتین. همونیم که همیشه ته کلاس مینشست و سرشو مینداخت پایین تا نگاهش به نگاه تحقیرآمیز شماها نیوفته. تا بهانه ندهد دستتون واسه تمسخرهای تازه. من همونیم که.....  "تو یه کلاس نبودیم." لبخند.


محمد میگه ظرف دارین واسه ناهار؟ من تو ماشین کاسه یه بار مصرف دارما.

ت میگه صبحانه خوردین؟ من گشنمه از پنج صبح داریم با امیر ویلا رو میشوریم!

میگم باید میگفتی میومدیم کمک. امیر میشینه روی صندلی روبروی من و با ظرافت پنیر رو میذاره توی بشقاب. دلم میخواد ازش بپرسم دستهاتو شستی؟!  "مرد زندگیه ها!"

سنگ آشپزخونه سرده. دلم میخواد برم بیرون و زیپ ژاکتش رو که با بیخیالی انداخته روی شونه هاش ببندم.

میگه یکی بره نون بخره. 


لقمه ی نون و پنیر به دست دارم فکر میکنم آخرین باری که شکست عشقی خوردم کی بود؟ چرا دیگه شکست عشقی نمیخورم؟ م(هم مدرسه ای سابق) میگه "چطوری تونستی موهاتو از ته بزنی؟ خیلی جرات میخواد. من چند وقته میخوام دو سانت موهامو کوتاه کنم شجاعتشو ندارم."  نگاهم میره سمت دستهای توی هم قفل شده و نوازش انگشتهاشون. میگم "مشکل از اون دو سانته."

پامیشم چای بریزم. "کی چای میخواد؟"


نشسته اند به ورق بازی. "ما رو بازی نمیدین؟"  "بیاین اینجا!"  "شما بیاین اینجا!"  و هیشکی از جاش تکون نمیخوره. کسی براش مهم نیست کناریش دستشو ببینه یا نه. 

دست به یکی میکنند که دختر کناریم با اون مژه های بلند و لوندش ببازه. آخر بازیه و هرکی ببازه باید ناهار درست کنه. نیشخندهای پر از لذت روی لب همشون دیده میشه. عمدا میبازم تا دخترک ریزنقش قربانی نقشه های شوم اینا نشه.  روبروم چهار زانو قوز کرده و ژاکت قرمزش هنوز همونجوری روی شونه هاشه. میگه "مرام گذاشت." و از لای طره ی وحشی موهاش خیره نگام میکنه. انگار که... منو نمیبینه.

امیر بلند میشه میره پشت میز و جوجه ها رو به سیخ میکشه. محمد کاسه به دست میاد تو. م کاهوها رو مثل زنهای مطبخی دوره ی قاجار خرد میکنه و توی مایع ظرفشویی غرقشون میکنه و میذاره روی تاقچه. گوجه ها رو به سه مدل مختلف خرد میکنم و مورد پسندشون قرار نمیگیره! دستمو میبرم و م  گوجه هارو از دستم میکشه بیرون "خونی نشه..."

بحث میکنیم. ازین بحثهای چرندی که میدونیم نتیجه ای نداره...

"اینهمه آزادی میخواید برای چی؟"

"چرا نخواهیم؟"

"جامعه خرابه..."

"میدونم. حق هم میدم که ساعت تعیین کنن اما..."

"شماها خوشی زده زیر دلتون"

"من چرا نباید بتونم با دوستهام برم شمال؟ چرا..."

"به چه درد میخوره؟من میتونم اما دوست ندارم برم. دلم برای خانواده م تنگ میشه. تنها سفر رفتن رو دوست..."

"موضوع سر تونستن و نخواستن نیست. موضوع سر خواستن و نتونستنه. چرا من نباید بتونم..."

"صلوات بفرستین." میاد توی آشپزخونه. ژاکتش هنوز روی شونه هاشه، دستهاشو کرده توی جیبش و سرزنشبار نگاهم میکنه...

امیر از موقعیت استفاده میکنه و فرار میکنه. دلزده زل میزنم به قابلمه ی دو ساعت مونده ی پر از کاهو و آب و ریکا با خودم فکر میکنم این سالاد رو نخواهم خورد. 

چرا هیچکس متوجه نیست؟ 


ت میگه "چای میخورین؟" امیر میگه " مال من پررنگتر از قبلی باشه ها!"


میریم توی بالکن. ژاکت قرمز رو از روی صندلی برمیدارم، مینشینم و به بحث ادامه میدیم. با این تفاوت که ایندفعه همه با من موافقت میکنند و سرشونو به نشانه ی تصدیق تکون میدن. به حرف میان و داغ دلشون تازه میشه. حس میکنم چگوارا هستم میان توده ای از مجسمه های متحرک روی داشبورد.

 پسرها جوجه باد میزنند و احساس غرور میکنند. 

سر میز میاد کنار من میشینه. کلا اگه نگاهش کنی چیزی نمیبینی به جز شونه های خمیده و کلی مو و یه ژاکت قرمز. بحث نمیکنم. حرف نمیزنم. دلم نمیخواد اینجا هم به علامت اون دختره که.... شناخته بشم. خاطرات مزخرف راهنمایی جلو چشمام رژه میرن و... یه خیارشور گرفته بین انگشتهاش به طرف من! نگاهش بویی از انتخاب نداره. میگیرم و میندازم توی دهنم و خرت خرت میجوم. بدون اینکه بپرسم دستهاشو شسته یا نه. شور و ترش و خوشمزه س. استاد بیوتکنولوژیمون میگه اون ترشی هایی که خوشمزه ن به خاطر نوع چرک دست سازنده شونه. واسه همین به یکی که ترشیهاش خوبه میگن دستش خوبه. میگفت اگه تحقیقاتتون رو بذارید روی پروژه ی ساخت صنعتی ترشی پولدار میشید.


ساعت هفته. یه دست بازی میکنیم و نگاهش منتظره که بگیم دیروقته دیگه و بریم. اما یه دست دیگه شروع میکنیم. بعد سه دست بلند میشه ژاکتشو میپوشه "بریم دیگه." نگاهش نمیکنم: "یه دست دیگه بازی کنیم"

با خشونت نگاهم میکنه و میره توی تراس. منتظر چیه؟ که من دیر نرسم خونه؟ که تاریکی خطرناکه؟ چرا وقتی قهقهه میزنم عصبی میشه؟ مگه من به اون میگم انقدر سیگار نکش... 

میاد تو و یه دست دیگه بازی میکنه.

بلند میشه. امیر میگه من میرسونمت. نگاهش نمیکنم. صدای بسته شدن در میاد و من... نگاه نمیکنم.

من برای ساعتی که باید خونه باشم زحمت نکشیده ام. تلاشی نکرده ام. از اول هم قراری نبود که من ساعت نه شب خونه باشم. اگرم بود قراری نانوشته بود واسه خودشون. من هروقت میخواستم میومدم خونه. یه بار 11 یه بار دوازده. یه بار توی ماشین رومینا بودم که بابا زنگ زد "ما داریم میخوابیم. کلید بنداز." ساعت ماشین، دو صبح رو نشون میداد.

دعوایی در کار نبود. بحثی در کار نبود. من زیر بار حرف زور نمیرفتم و هیچوقت هم حرف زوری در کار نبود. تنها چیزی که بود نگاه غمگین و نگران بابا و چشمهای خسته و خواب آلودش بود که تا من نمیرسیدم خونه خوابش نمیبرد. و من دیگه دیرتر از دوازده نرفتم خونه.

جاده لواسون خلوته و... تاریک. میگم"بحث سر این نبود که چرا بابای من نگرانه. بحث این بود که چرا باید نگران باشه."

چرا هیچکس متوجه نیست؟


یکشنبه 15 دی1392 | 5:55 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

مادر فولاد زره و پدربزرگ گرام روزی یک بار با هم تماس میگیرند و یاد و خاطرات گند! گذشته رو هم میزنند تا به یکدیگر و خودشون یادآور شوند که چقدر خوشبختی ندارند و چقدر دیگری در وضعیت حاکم، تقصیرکار است. و تلاشی که طرفین برای کوفت کردن یه روز تازه به کام یکدیگر دارند مثال زدنی و قابل تحسینه.

ارشد ثبت نام کردم. نه اینکه درس خونده و آماده باشم. نه. اما امید دارم. امید به اینکه اونی که کارشناسی قبولم کرد خودش بیاد منو ببره بندازه سر کلاسهای دانشکده ی هنرهای زیبای یه شهرستان دور. دور از اینجا. دور از خودم. دور از اینی که الان هستم.

هدف تئاتر نیست. هدف نزدیک شدن به خودمه. نزدیک شدن به اون چیزی که هستم و هیچوقت نبوده ام.

کسی نمیدونه چی انتخاب کردم. کسی نمیدونه به ارزشهای خانواده بی توجهی کرده و رفته ام طرف رشته های خاک بر سری هنر! و قصد تهران زدن هم ندارم.

سرانجام مشخص نیست اما چیزی که میخوام اینه که این روال تکراری تلاش برای کسی دیگر بودن ادامه پیدا نکنه.

کسی هم اگه پیشنهادی داره که تو این دو ماه باقی مونده برای هنر چی بخونم که از آکبندی دربیام! لطف کنه و من رو بی نصیب نذاره.

یکشنبه 19 آبان1392 | 2:41 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

ایده ش از نگار بود. انگار ته دل منو خونده بود.

یه ذره دستم لرزید تا دکمه ی سرچ رو زدم.

وقتی عبارت "ادبیات نمایشی" روی صفحه نقش بست، نفسم به شماره افتاد و ته دلم ضعف رفت.

آرزوی همیشگیم بود. مال اون وقتایی که از هر بچه ای میپرسیدن وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی میگفت دکتر و معلم و خلبان و من میگفتم بازیگر تئاتر. بعد حضار به هم نگاه معنی داری میکردند و با یه کم مکث روی صورت من سری تکون میدادند و با لبخندی تو مایه های "این احمقه بچه ی کیه بیچاره ننه باباش" میرفتن سراغ نفر بعد و با شنیدن عبارت دکتر یا جراح مغز و اعصاب به اون اوج لذتی که مد نظرشون بود میرسیدن و با چهره ای مبین "فقط من میفهمم. شماها خرین" میرفتن بالای منبر تا ابول الجهل هایی مثه من رو به راه راست هدایت کنند و با بستن یه نخ به پاهام هر جوری که دلشون میخواد هوام کنند. 

و من بعد از مدتی دیگه نگفتم "بازیگر تئاتر".


فکر میکنم: اگه بشه... و میرم روی منابع ارشد. 

میخونم و میگم: نمیشه... و میرم روی صفحه ی فیسبوک... اما اون صفحه رو نمیبندم.

ته دلم یواشکی میگم: اگه شد چی...

اگه بشه... اگه بشه...

مامان میگه: ثبت نام ارشد آبانه. شرکت میکنی؟ و من چیزی میگم تو مایه های: امممم...!

اگه بشه اونوقت ما بقی بدبیاری های زندگی نافرجامم رو گردن کی بندازم و راه انتخاب شده رو از تقصیرات کی بدونم؟!...

دستم میلرزه موقع تایپ اینا. 

اگه بشه.....

سه شنبه 2 مهر1392 | 6:2 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

اگر احیانا کسی قالب و موسیقی سابق وبلاگ اینجانب رو جایی پیدا کرد، دستش درد نکنه دستشو بگیره بیاره تحویل بده و یه خانواده رو از نگرانی دربیاره. با تشکر!
پنجشنبه 17 اسفند1391 | 7:13 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

داشتم تار عنکبوتهای اتاقمو جمع میکردم که لای کاغذ پاره ها یه خاطره ی قدیمی پیدا کردم. تاریخ دقیقشو نمیدونم اما میدونم مال کیه.... برام جالب بود و لبخند به لبم آورد. 

و من چقدر روزهای زندگیم شبیه همه!


فروغ میخوانم

بنان گوش میدهم.

طرح میزنم 

و مرضیه میخواند.

کمی جارو میزنم، کمی پیانو

و با نوای آرام باخ کمی گریه میکنم.

زمزمه میکنم: می آیی، می آیی   و ظرفهای چرب ظهر مانده را آب میکشم.

تلفن زنگ میخورد و اتاق طویل میشود.

میدوم و ذکر میگویم: تو باشی، تو باشی

و شمعدانی ها پریشان میشوند...

تو نیستی.

هیچوقت نبودی. وقت خواستنهایم. وقت دل گرفتگی هایم.

سیم تلفن را پیچ میدهم و نمیدانم با که و از چه میگویم.

اینبار را بیا. فقط اینبار را بیا.

زنگ نزن. در نکوب. بی خبر بیا.

قول میدهم جار نزنم که اینجایی. فخر نفروشم که میمانی.

بیا و همین آخرین بار دلم را بغل بگیر و در گوشم عشق پچ پچ کن.

قول میدهم دیگر نخواهم فریادش کنی.

تو فقط بیا.

من به رفتنهای بی بازگشتت عادت ندارم.

هنوز چهار سال هم نشده و من چهار قرن است که این یک سال را منتظرم.

تیله هایت هنوز در گنجه است و هدیه هایی که هیچوقت برایت نخریدم در شیروانی ذهنم خاک میخورند.

اصلا مرده شور همه ی شعرهای عالم را ببرد

دلم برایت تنگ شده. نقطه. آخر سطر.


پ.ن: خیلی وقته نیومدم اما هستم. ممنون از همه تون که ابراز نگرانی کردید :)

قالبم پریده و همه ی چیزهای دیگه. شاید درستش کردم.

جمعه 13 بهمن1391 | 9:14 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

چند روز دیگه باید غدد امتحان بدیم. بعضی وقتا به خودم میگم برم پزشکی فقط واسه اینکه یه هدف تو زندگیم پیدا کنم. یه دلیل واسه بیدار شدن. یه هدف که دنبال خودش اهداف بعدی ای هم داره و بعدا دیگه لازم نیست هدف دیگه ای بگردم پیدا کنم. اما از یه طرف نگاه میکنم میبینم من که یه آزمایش ادرار سر لب فیزیو نمیتونم انجام بدم یا موقع تست بزاق پشتمو میکنم به کلاس از پنجره بیرونو نگاه میکنم یا وقتی ویروس میخونم سعی میکنم چشمم به عکسهاش نیوفته یا موقع تشریح اشک توی چشمام جمع میشه و با همه ی موجودات حیوون خونه همذات پنداری میکنم... من برم پزشکی صدای ناله ی یه مریضو بشنوم که یه ترم نگذشته انصراف میدم میشینم گوشه خونه که!

ولی از یه طرف باز فکر میکنم میبینم چه خوب میشه که تا آخر عمرم یه هدف ثابت داشته باشم.

من نمیدونم میخوام چیکار کنم. بعضیارو میبینی میدونن و نمیتونن بهش برسن. وضع اونا هزار مرتبه از من بهتره. این بلاتکلیفی عذاب آوره. اینکه ندونی میخوای چیکار کنی بدجور مثه خوره میوفته به جونت. الان دیگه واسه من وقت این نیست که دنبال هدف باشم. من الان باید انگیزه رو داشته باشم و برم دنبال انجامش.

میترسم.

جمعه 5 آبان1391 | 11:0 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

دلت که تنگ باشه، غصه که بخوری همینجوری الکی، کوچولو کوچولو که اشک بریزی... یعنی تنهایی. یعنی هیشکی نیست باهات منچ بازی کنه. یعنی هیشکی نیست باهات بیاد بام و بگه پریمای دبل چاکلت میخوام. یعنی تا آخر دنیا هم که گریه کنی کسی نمیاد در اتاقتو بزنه بگه چرا گریه میکنی. تنها که باشی خودت میشی سنگ صبور بقیه و هیچکس نیست که بشینه حرفای تورو گوش بده. تنهایی یعنی اینکه بیای حرفاتو اینجا بگی. اشکاتو پای مانیتور بریزی.  تنهایی یعنی تو اشکای همه رو پاک کنی بغلشون کنی نازشون کنی اما هیچکدومشون براشون مهم نباشه که با حرفاشون دلتو میشکنن. تنهایی ینی دورت پر آدم باشه اما هیچکس تورو نبینه. نبینتت که راز جنگل به دست وایستاده ای کنار در تا شاید باهات بازی کنه. تنهایی یعنی رد بشن بدون اینکه نگاهت کنن. تنهایی ینی "برو حوصله تو ندارم". تنهایی ینی "نه. نمیام". تنهایی ینی قرصهای خواب ساعت ده. 

تنهایی ینی...


ده دقیقه بعد نوشت: من حالم خیلیم خوبه!

پنجشنبه 6 مهر1391 | 0:39 قبل از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

واقعیت اینه که میزان چرندی یک فیلم رو میشه از روی گریم بازیگرانش فهمید!

پنجشنبه 30 شهریور1391 | 8:36 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

۱. اگه میخواهید من دوستتون داشته باشم برام خوراکیهای ترش بخرید! ینی من اینجوریم که روی زغال اخته لیمو ترش میریزم بعد میزنم توی جوهر لیمو و میخورم! تا چند روز بعدش هم نه دندونهامو حس میکنم نه زبونم نه کلا دهنم. :| اما به محض خوب شدن باز هم همینکارو تکرار میکنم. دندونپزشکم موهاشو میکنه و میگه وقتی دندونات حساسه خوب ترشی نخور اما به عقیده ی من داشتن دندون چه حسنی داره وقتی چیزهای مورد علاقه تو نخوری؟!

۲. از آرایشگاه متنفرم. تا حالا یه گوشه اش نشستید و به کارهای آدمهاش نگاه کردید؟ مضحکه! برای ساعتها روی یه صندلی نه چندان راحت، بی حرکت میشینن تا موهاشون یه درجه روشنتر شه یا ناخنهاشون هاشور بخوره! یا فلان جای موشون اونوری وایسه! همه هم دماغاشونو بالا میگیرن و از تو بهترن مثلا. آدمها و طرز رفتارهایی دیده میشن که باعث میشن به شخصه فقط در موارد اورژانسی آرایشگاه برم. موهامو مامانم کوتاه میکنه که شاید کارش عالی نباشه اما لطف میکنه و کار آدمو راه میندازه. چتری هامو خودم کوتاه میکنم و دیگه لاک زدن هم که خوب کاری نداره. آدم اونجا چیزهایی میبینه و گاهی در بعضی تجمعهای دوستانه از میان مهی از دود، چیزهایی میشنوه که گاهی به فکر فرو میره که "چرا؟"! طرف رنگ پوست و موهاش ۱۸۰ درجه تفاوت داره. اصن چرا تویی که موهات سیاهه سفیدش میکنی تا هر دو ماه مجبور شی بیای و کلی پول بریزی تو حلق یه نفر و موهاتم داغون کنی یا در زشتترین حالتش ریشه ی موهات تا یه وجب سیاه باشه و بقیه اش سفید؟ که... داف شی؟! من نمیفهمم اینجا فقط من میدونم که داف ینی چی؟ :|

دلم برای موهای سیاهم تنگ میشه اما گاهی مجبوری برای اینکه آدمها بفهمن تو دیگه کلاس چندم نیستی و سال آخر دانشگاهی، رنگ موهاتو برخلاف میلت روشنتر کنی.

۳. آقای استاد رو بغل دستی ربود! اون هم روی هوا. و ما هنوز هم در عجب و تعجبیم که آخه چطور ممکنه توی این مدت محدود؟! خودتون ببینید دیگه. فاصله ی پست قبل تا این پست من مگه چقدر بود؟!

بیاید صادق باشیم! من آدمی نیستم که تو یه محیط فرهنگی برای جلب نظر کسی از جلسه ی دوم آشنایی باهاش دو دسته پلاستیک سنگین و انبوه پشت پلکهام بچسبونم طوری که وقتی پلک میزنم روبروییم رو باد ببره! و خط چشمم انقدر طویل شه که تیزیش چشم بیننده رو آزار بده ( که البته توی این مورد فکر نمیکنم آزار دیده باشه. نه خیلی!)، یا از مژه هام خطر ریزش ریمل وجود داشته باشه، ارتفاع موهام این تصور رو القا کنه که آسمان همین نزدیکیهاست و یا اونقدر با ناز و عشوه حرف بزنم که دیگران دلشون بخواد بزننم روی دور ۳۲× ! یا اونقدر بازو در بازوی استاد و با فاصله ی دو سانت بین صورتمون با یک نیش باز در کوچه های خلوت قدم بزنم که اگه یکدفعه تصادفا شاگرد استاد از سوپر روبرویی اومد بیرون و با ما چشم تو چشم شد و سلام کرد، استاد سریعا و سوت زنان از محل متواری شه! (بله سوپر روبروی خونه ی ما بود! شانسو میبینین توروخدا؟!)

حرصم دراومده؟ اعتراف میکنم که دراومده اما نه از حسادت. بلکه از این موضوع که اینجور دخترها طرفدار زیاد دارند. میفهمید چی میگم؟ حرف من از استادیه که دو سر و گردن توی فرهنگ و کلاس از همه بالاتر بود و سلیقه ش این بود. حرف من از آدماییه که به هیچ وجه نمیتونی بشناسیشون.  نمیتونی به شخصیتشون اطمینان کنی و بگی این الگوی منه. شاید نباشه. شاید حتی خودش هم نمیفهمه چطور باید رفتار کنه تا دیگران رو ناامید نکنه. وگرنه من اصلا آدم یه رابطه نیستم که بخوام بگم طرف پرید! من هنوز هم توی عوالم خودم سیر میکنم. دختری که یه جفت بادی مشکی، دستبندها و گوشواره های رنگی، پازلهای هزار تکه، بازی راز جنگل و منچ و سریال فرندز ش  دنیاشو تشکیل میده نه جوراب شلواری با کفش پاشنه بلند و ناخنهای مصنوعی. من حتی نمیدونم مژه مصنوعی چطوری کار میکنه.

من فقط نمیخوام اگه یه استادی انقدر خوبه که آرزو میکنم تا صد سال آینده هم توی کلاسش باشم و واحدهامو طوری برمیدارم که خروس خون تا بوق سگ دانشگاه باشم اما به کلاسش برسم، استادی که فقط دو ماه دیگه ایرانه، به خاطر به هم زدن با یکی از شاگرداش کلاس ترم بعدشو کنسل کنه و من الان مجبور باشم با دختری کلاس داشته باشم که همسن خودمه و هیچی حالیش نیست.

بعله! حرص شمام درومد، نه؟

چهارشنبه 29 شهریور1391 | 11:46 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

نمیشه فیلم رو محکوم کرد در یک صورت! در صورتیکه این آدمها از مسلمانان زخم خورده باشن.

اما چیزی که جالبه اینه که این فیلم اصلا ارزش هنری نداره. آدم گاهی متعجب میشه از اینکه بعضی ها چقدر راحت به خواسته ها و اهدافشون میرسن.

نظرات بسته است!

جمعه 24 شهریور1391 | 3:48 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

1. استاد فرانسه مون اومد سر کلاس. همون موقع یکی از همکارای مسنش که انگلیسی تدریس میکرد اومد دم در و شروع کرد انگلیسی بلغور کردن و با استادمون حرف زدن. یه چند صفحه حرف زد و استاد ما هم با متانت گوش داد و آخرش روشو به استاده کرد و بلند گفت: وات؟؟

=)))) ینی اگه بگم همه ترکیدن کافی نیست. با خنده رفت بیرون. من فقط دست اونیکی استاده رو دیدم که اومد چونه ی اینو گرفت تو مایه های گوگولی مگولی و اینا و هرهر میخندیدن با هم.استاد هم انقدر جلف؟! :)) جا داره بگم استادمون یه چال روی چونه ش داره که واقعا هم گوگولیه. اصلا هم به چش برادری نگفتم! :دی

در این مدت بسیار فرانسه م خوب شده که همه شو مدیون خوشتیپی استادمم! :دی ینی من اگه انقدر که این یه ترم فرانسه خوندم، در طول دوران تحصیلم درس میخوندم الان سوار بر کاوشگر کیوریس از سواحل کره ی مریخ برای شما دست تکون میدادم! آقا این پسر انقدر قشنگ میخنده که من اعتراف میکنم گاهی به خودم میام میبینم همینجوری با لبخند بهش خیره شده ام! :)))))) تا ته چشماش میخنده. ینی این میخنده آدم واقعا دلش میخواد اون چونه شو بگیره فشار بده! یا مثلا سرشو با دو تا دستاش بگیره و انقدر محکم تکون بده و جیغ بزنه تا کاملا تخلیه ی روانی شه! ما معمولا چونه ی ناهموار و چاله چوله دار دوست نداریم اما این یک دفعه رو به بزرگی خودمون میبخشیم. آخی! میبینین ما چقدر بزرگواریم؟ :دی

2. یادمه یه مورد پیش اومده بود یه بار توی گوگل ترنسلیت میزنم ببینم "نود و یک" به فرانسه چی میشه. میزنم "نود و یک" و در کمال هیجان به ترجمه خیره میشم که جواب میاد: "91"! :| توروخدا؟؟؟ نمدونستم! چه خوب گفتی هااااا! :))

3. ینی به شخصه از یه نفر در عالم بازیگری متنفرم و اونم حسام نواب صفویه اونوقت توی راه شب فهمیدم با فرزاد فرزین زوج هنری شده اند! آیکون مو کندن و سر کوبیدن به دیوار و غش و ضعف هم موقعیت رو وصف نمیکنه که بذارم. زوج هنری؟ آخه چرا؟ آخه چرا این؟ اگه جواد رضویان رو میذاشت انقدر حرص نمیخوردم که الان خوردم.

بعدشم، زوج هنری؟! it sounds GAY! :/

تنها چیزی که در این لحظه آرومم میکنه فکر کردن به استاد فرانسه م... اهم اهم... مرور دروس فرانسه مه!

:))))))

یکشنبه 5 شهریور1391 | 2:59 قبل از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

وبلاگم شش ساله شد و خودم...

از دستمان در رفته! شما ببخشید.

پنجشنبه 2 شهریور1391 | 5:6 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

گاهی فکر میکنم همه ی کسانی که نویسنده شده اند لزوما مغزی پر از داستان و داستانهایی پر از مغز نداشته اند. حتی ایده های خاص و جالبی هم نداشته اند. حتی ایده های یه ذره خاص هم نداشته اند! بر عکس فقط فکی جنبنده و مغزی وراج داشته اند با کلی حرفهای نزده و جای خالی یک گوش که بهشون سپرده شه! :| زور داره وقتی ششصد و پنجاه و پنج صفحه جملاتی رو میخونی که میشد در کمال شاخ و برگ دادن به داستانی با سوژه ای بی اندازه ساده و محتوایی بینهایت پوچ، حداکثر در سیصد صفحه به نتیجه ای رسید مغایر با چیز بسیار کسل کننده ای که در عوض الان در دست داری و توی ذهنت نمیتونی هیچ جایی براش پیدا کنی الا استفاده ی ابزاری از وزن کتاب برای زدن پرس سینه! 

به شخصه دیگه سراغ شارلوت برونته رو نخواهم گرفت تا هم شبهام تا صبح با بیهودگی تلف نشه و هم آرامش اعصاب بنده و آرامش ابدی ایشون درون آرامگاهشون خدشه دار نشه. از شما چه پنهون شاید دیگه سراغ خواهرشم نگرفتم! 

دیگه توی این دوره و زمونه آدم به کی اعتماد کنه؟!

پ.ن: این پست هیچگونه ارزش دیگری ندارد و در کل فقط تلاش بر این بوده که آرشیو مرداد ماهم خالی نباشه!

سه شنبه 31 مرداد1391 | 1:43 قبل از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

اصن دستم به نوشتن نمیره. هی میگم اینو بنویسم اما بعد میبینم هیچ لحنی براش ندارم. این یعنی بی تفاوتم. این یعنی برام مهم نیست. این یعنی حرفی ندارم. این یعنی ها رو دوست هم ندارم.

قرار شد یکشنبه کله ی صبح مترو باشیم که بریم دانشگاه کوفتی و مهمان بگیریم برای دانشگاهی که فقط یه شریعتی باهامون فاصله داره، نه یه شهر! مترو خالی بود. کاش همیشه همینطوری بود. نشستیم و ر گفت بیا دوز بازی! لازم به ذکره بنده دوز بلد نیستم. شروع کردیم و دو سری که بازی کردیم یه صدای پسرونه گفت: فال میخواهید؟ منم گفتم نه و به بازیم ادامه دادم که همون صدا دوباره گفت: بازی میکنین؟ بازی... بازی بازی! و همونجور خوشحال و خندان ایستاد به نگاه کردن ما. از حروفی که ما میذاشتیم اسمامونو حدس میزد: تو باید مریم باشی توام حتما راضیه ای! هی سوال میپرسید. گفت چی بازیه؟ گفتم دوزه. دوز بلدی؟ گفت نه. گفتم ایکس-او بلدی؟ گفت نه. به ر گفتم یه جدول ایکس-او بکش یادش بده. ر همینجوری یه دو دقه منو نگاه کرد  بعد که دید منم همینم  فهمید قضیه جدیه و ما قراره به بچه ی فال فروش ایکس-او یاد بدیم!

جدولو کشید و من توضیح دادم و یاد گرفت. یه کم با ر بازی کردم و خودکارو دادم بهش و گفتم حالا تو بازی کن! ینی ر میخواست همونجا منو بکشه. شدیدا در حضور این بچه ی ۸-۹ ساله معذب بود! این شکلی:  که ینی بذار بریم بیرون من میدونم و تو. البته قبلش این شکلی بود:

خودکارو دادم بهش و آروم به ر گفتم شعور داشته باش بذار ببره! وقتی پسره برد کلی ذوق کرد و گفت اسم منم بنویس بغل اسماتون. من بردم دیگه! گفتم اسمت چیه؟ گفت اسد. با A باید بنویسی. گفتیم چشم!

خلاصه میکنم که ما از ایستگاه همت که پسره سوار شد تا خود علی آباد باهاش ایکس-او بازی کردیم. البته وسط راه ر خودکارشو تقریبا پرت کرد تو صورت من و بقیه ی راهو من باهاش همبازی شدم. وسط بازی یکی از این خانومهای فروشنده به پسره گفت: آقا پسر دو تا هزاری داری؟ که پسره شاکی شد: من کاسب نیستم من دارم بازی میکنم! تعجبی هم نداشت خوب. بسته ی فالهاشو انداخته بود روی کیف ر و بی توجه به اونها داشت بازی میکرد.

آخر سر دو تا فال هم ازش خریدیم و با بدبختی که الان باید پیاده شیم بیخیال شد. مدام میگفت: نه نرید. بشینید. شاهد پیاده شید اونجا دانشگاه داره! بازی کنید!

بالاخره راضیش کردم که الان توی بازی خیلی استاد شدی برو با دوستات بازی کن همه شونو میبری و اون هم با این حرف قانع شد و با انگیزه رفت!

خوش گذشت! از مردم و قیافه هاشون هیچ خاطره ای ندارم چون فقط حواسم به بازی بود. فقط یه بار که کله مو آوردم بالا ببینم کدوم ایستگاهیم دیدم همه با تعجب دارن مارو نگاه میکنن و انگار براشون خیلی جالب بود.

پیاده که شدیم اسد هم پیاده شد و از دور برام دست تکون داد و با یه لبخند گنده رفت بقیه ی فالهاشو بفروشه. :)

پیاده که شدیم یکی باید ر رو میگرفت انقدر که به جون من غر زد. بهش گفتم مگه این چند روزش این شکلیه براش؟ هر روز باید کار کنه حالا یه روز بهش خوش بگذره چی میشه مگه. و ر سکوت کرد و سر تکون داد. و این برای من موفقیت بزرگی بود!!

گفتن نداره که مهمان ندادن بهمون و من نمیدونم چرا واقعا. مدیر گروهمون هیچوقت خدا نیست و ما تا دفتر معاونت کل هم رفتیم اما نتیجه نگرفتیم. این وسط یه دختره حسابدار مزخرف میگه مهمان برای چی؟ متاهلین؟ شرایط خاص دارین؟ میگیم راهمون دوره. با پوزخند میگه قبلا دانشگاهو دیده بودین که ثبت نام کردین دیگه ینی چی رام دوره. :| یکی نیس بگه به تو چه. آدم انقدر عقده ای؟

توی اون گرمای وحشتناک تشنه و گشنه دست از پا درازتر برگشتیم خونه. با اونهمه ناامیدی اون راه طولانی چند برابر شده بود برامون.

چرا مهمان فقط یازده واحد میدن؟ من هرکیو دیدم دو سه ترم مهمان شده بود. دانشگاه ما خارجیه؟!

و در آخر آیکون گریه و اشک و آه و حسرت.

جمعه 13 مرداد1391 | 12:53 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

دختر بودن یعنی...

با آب سرد حمام کنی تا لاکی که دیشب زدی خراب نشه!

 

دختر بودن یعنی...؟ شما بگید

پنجشنبه 5 مرداد1391 | 2:58 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

نتیجه ی اخلاقی اینکه من در تیر ماه حرفی برای گفتن نداشتم!
پنجشنبه 5 مرداد1391 | 2:54 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

تلفن اتاقم زنگ میخوره. شماره نا آشناس و به احتمال زیاد اشتباه گرفته. با بی حوصلگی گوشی رو برمیدارم... "اشتباه گرفتین."

 گوشی رو میذارم سر جاش و به رد باقی مونده از انگشتام روی غبار تلفن خیره میشم و فکر میکنم: 

 وضع خرابه. خیلی! 


 پ.ن: منوهای بلاگفای شما هم رفته؟! مثه انتخاب رنگ و سایز و اینا... گوگلم فارسی شده بلاگفا انگلیسی شده! چه وضعشه!

چهارشنبه 24 خرداد1391 | 11:45 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

"اینجا بدون من" برام قشنگ بود تا وقتی که نقد خودمو ازش داشتم. برداشت من این بود که احسان هیچوقت به خونه برنگشت و تمام صحنه های بعدی که توی داستان اتفاق افتاد، سکانسهایی بود از فیلمنامه ای که احسان بعد از رفتنش نوشته بود و آخر فیلم جدا افتاده روی یه صندلی تکی مثل یه بیننده نشسته بود و فیلمی که ساخته بود رو تماشا میکرد. اما هیچ جا میون سرچ هایی که کردم اینو ندیدم! محض رضای خدا حتی یک نفر! همه میگفتن واقعی بوده و احسان با اینکه گفته بود دیگه هیچوقت برنمیگرده به اون خونه تا دوباره روی اون کاناپه بنشینه و به فرار فکر کنه، اما برگشته بود و در سکانس آخر هم الکی اونقدر غمگین بود. رضا با اینکه به یلدا گفت مثل خواهرش میمونه اما آخرش باهاش ازدواج کرد. به همین الکی ای؟ برداشت من که قشنگتر بود!  :/

میدونی کلا خیلی پیش اومده که چیزی فرای فیلم و فیلمنامه برداشت کردیم و آخرش سرخورده و ناامید به داستانی نگاه کردیم که اونطور که از شواهد برمی امد حتی ارزش وقتمون رو هم نداشت! اینجا بدون من رو نمیگم. واقعا فیلم زیبایی بود. سینمای ما اونقدر هم کامل و جامع نیست که بخواهیم توقعمون رو مثل هالیوود نشینان ببریم عرش آسمون! اما این مسئله که منتقدان به نکات جالبی اشاره میکنند که میتونست هدف فیلمنامه باشه اما نبود، نشون میده که اونجور که باید به تفکرات پنهان درون داستان بها داده نمیشه.

گذری میزنم به جلسه ی نقد و بررسی "انتهای خیابان هشتم" که آقای سرشناسی بلند شدند و سوالی پرسیدند با این مضمون: "منظور از "هشتم" در اسم این فیلم چی بود؟ برای من خان هشتم رو تداعی کرد با توجه به اینکه خان هفتم صعب العبوره اما خان هشتم دیگه به معنای بن بست و آخر راهه." برداشتی بسیار جالب و معنادار بود که من واقعا هیجان زده شدم وقتی شنیدم. اما در کمال حیرت جناب کارگردان فقط پاسخ دادند که منظورشون این نبود و دلیل استفاده از "هشتم" فقط این بود که میخواستند توی فیلمهایی که میسازند یه سری عدد پشت سر هم بیارند که باحال بشه! مثه "هفت دقیقه تا پاییز" و "انتهای خیابان هشتم" و...

شما باشید ناامید نمیشین؟ :|

و البته اون آقای سرشناس بلافاصله بعد از پاسخ از سالن خارج شدند!

شنبه 13 خرداد1391 | 4:10 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

آقایون! آقایون! اگه میخواهید نگن آداب معاشرت بلد نیستین، در هنگام اولین ملاقات با یک خانم، به سان یک پاتوژن فرصت طلب یه قدم فیلی نذارید جلو و دستتون رو دراز نکنید و خانم مقابل رو مجبور نکنید با شما دست بده که اگه نداد ضایع شید!

توی دست دادن پیش دستی نکنید! همیشه این خانم است که باید انتخاب کنه و تصمیم بگیره با شما دست بده یا نه. این خانم هست که در صورت تمایل بعد از معرفی دست جلو میاره تا شما باهاش دست بدید.

انقدر با روان من بازی نکنین. فکر نکنین میگن با ادبین. میگن هول و ندید بدیدین.

حتی اگه نباشین!

پ.ن: الان اینکه چرا من وسط سرچ مورفولوژی کلنی کلبسیلا پنومونی ییهو اومدم اینو نوشتم فقط خدا عالمه و بس!

پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 | 2:8 قبل از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

موهای بابا بلند شده بود و من گیر دادم که الا و بلا بده من کوتاه کنم من بلدم چرا نمیدی من؟ به خدا بلدم بده بده بده...

همین الان کارم تموم شد و بابا هنوز چشماش توی تلویزیونه و حواسش به فوتباله و هنوز ندیده من چه دسته گلی به آب داده ام! ینی نمره چهارو بدون ماشین با دست و بسیار تمیز روی سرش پیاده کردم! در کنار این قضیه کل خونه رو مو برداشته و من دنبال یه جا میگردم که فقط برای نجات جونم برم قایم شم!

طبق آخرین مشاهدات، پدر گرام به سختی سعی داره آرامشش رو حفظ کنه و همچنان در مقابل رفتن جلوی آینه از خودش مقاومت نشون میده و میخواد بگه براش مهم نیست!

من گاهی اوقات واقعا فکر میکنم تواناییهام خیلی زیاده ها! در صورتیکه اصن نیست! بعضی چیزا یه بیس و قاعده داره که آدم باید بره کلاسی چیزی یاد بگیره و من فکر میکنم خدادادی بلدم!

آخ آخ آخ فوتبال داره تموم میشه! (آیکون با دهن باز و چشمهای گرد شده اینور اونور دویدن!)

سه شنبه 26 اردیبهشت1391 | 9:10 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

من اگه دوستیم با چند نفر تک و توکی ادامه پیدا کرده، ... نمیشه گفت که دلیلش صرفا این بوده اما اون چیزی که مانع کات شدنش شده کم حرفیشون بوده.

من واقعا نمیتونم با آدمی همنشین بشم که تمام مدت داره حرف میزنه و ور ور ور ور یک بــــــــــــــــند صحبت میکنه. حالا هرچی میخواد بگه بگه. تو بگو حرفهای خوب. بگو در و گوهر! مهم نیست. مهم اینه که من به سکوتم احتیاج دارم. واقعا نیاز دارم که میون هر بحثی یه پنج دقیقه ای سکوت باشه و هیچکس و هیچ چیز حرف نزنه و از تولید هرگونه اصواتی که در محدوده ی شنوایی منه خودداری کنه! 

واقعا دیوانه میشم. اصن مریض میشم. حالم بد میشه وقتی سکوت و آرامش محیطم به هم بخوره. بابا چه خبره خوب اینهمه حرف میزنی؟ دو دقیقه سکوت کن من تمدد اعصابم به ...فنا میره با اینهمه کاری که تو از فکت میکشی! گاهی اوقات دلم میخواد دستمو بگیرم جلوی دهن طرف و داد بزنم: "سکوت. سیس. ساکت باش!" یا به هر زبون دیگه ای که ممکنه ایشون متوجه بشن! چند باری هم پیش اومده که این کارو انجام داده ام! طرف ناراحت هم شده اما من دیگه واقعا در توانم نبوده و اگه دو ثانیه ی دیگه حرف میشنیدم روانی میشدم و ممکن بود سرمو بکوبم تو در و دیوار.

بابا خدا برای زبون توی دهن جا گذاشته اونم به اندازه ی کافی که گاهی چهار چوب دهن رو ببندی و استراحت بدی به آرواره هات و ایضا به گوش مردم. یه بار امتحان کن لااقل بفهمی زبونت بیرون نمیمونه!

اه اه سیس سیـــــــــــــس سکوت. سیس!

پ.ن: شما نظرتونو بذارینا! 

چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 | 10:8 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

شرمنده شدم وقتی پشه ای رو کشتم و اون حتی قطره ای خون توی بدنش نداشت...

چقدر پست میشم من گاهی...

پ.ن: آخه کدوم پشه ی احمقی کف پای آدمو نیش میزنه؟!! :/

سه شنبه 19 اردیبهشت1391 | 11:19 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

فردا دارم میرم نمایشگاه کتاب. کتاب معرفی کنید! دقیقه ی نود ه اما یهو شد. جبران میکنم! :دی

پ.ن: هیجان دارم. رفتن من به نمایشگاه کتاب مثل انداختن یه آهن ربا توی یک لیوان سوزن ته گرده!

دارم فکر میکنم که کارت بانکمو بذارم خونه و با خودم نبرم!

بعدا نوشت:

خسته نباشید از اینهمه پیشنهاد. کجای دلم بذارمشون! :|   :دی

سه شنبه 19 اردیبهشت1391 | 9:16 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

شما یادتون نمیاد

یه کلیپی بود که همیشه اولای مهر تلویزیون مدام نشون میداد. داستان دختر مدرسه ای بود با مانتو و مقنعه که میرفت کلی خرید مدرسه میکرد و آخرش نصف خریداشو میداد به دختر مدرسه ای دیگه ای که دستشو زده بود زیر چونه ش و  دم در مغازه نشسته بود و پول نداشت چیزی بخره. آخرش هردو خوشحال و خندان میرفتن.

پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 | 1:26 قبل از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

گاهی اوقات دلم میخواد مرد بودم. لااقل اونجوری اگه توی رانندگی گند میزدم نمیگفتن "خانم بود!" میگفتن "..." چه میدونم یه چیزی میگفتن دیگه. اصن شاید هیچی هم نمیگفتن. حتی شاید فکر هم نمیکردن. چون اشکالی نداشت یه مرد، بد رانندگی کنه. چون مرد ه رانندگیش خوبه. حتما چیزی شده اون لحظه که خراب شده...

الان دیگه میشه گفت هر پنج طرف ماشین خورده! بعله پنج طرف. نخیر، ماشین ما خارجی نیست پنج ضلعی و شش ضلعی باشه. مکعب مستطیل معمولیه. یعنی یه کف داره یه سقف!

بله؟ نخیر چپ نکرده ام. چاله بود افتادم توش! نخیر کور نیستم چاله هه یهویی بود! یعنی یه اختلاف سطح یهویی که توی دنده عقب دیده هم نمیشد. بله؟ نخیر توجیه نمیکنم! اتفاقا میدونستم چاله هه اونجاست اما فکر میکردم رد میشم! نخیر احمق نیستم فقط ماشینمو یه کم زیادی قبول داشتم. خودم رو هم. نا امیدم کرد! ... نا امیدش کردم.

تپ افتادم تو چاله و زیر ماشینم از اون حالت کشیدگیش یه کم کشیده تر شد! همچین یه کمم پاره پوره شد. بله؟ نخیر مشهود نیست اما این غرور له شده ی منو کی میخواد جواب بده وقتی نتونستم درش بیارم و دوتا مرد درش آوردن؟!

عصبانی نیستم. عصبی ام! این اشتباهات تا کی قراره ادامه داشته باشه؟

یه روز میاد کلا ماشین رو میبوسم میذارم کنار. عین مامانم. بهونه هم که زیااااااد!

شنبه 9 اردیبهشت1391 | 5:16 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

اگر ماهی از سال بودم:

مهر

اگر یک روز از هفته بودم :

چهارشنبه

اگر یک عدد بودم :

هشت

اگر یک جهت بودم :

غرب

اگر یک همراه بودم:

حلقه

 اگر یک نوشیدنی بودم :

آیس لمون تی

اگر یک گناه بودم :

قمار

اگر یک درخت بودم :

 بید مجنون

اگر گل بودم :

شقایق

اگر آب و هوا بودم :

ابری

اگر رنگ بودم :

بنفش

اگر پرنده بودم :

فلامینگو

اگر صدا بودم :

نوای چنگ

اگر فعل بودم :

دید

اگر زمان بودم :

حال

اگر خیابان بودم :

شبتاب

اگر فیلم بودم :

Becoming Jane

اگر پزشک بودم :

روانپزشک

اگر یک پنجره بودم :

چوبی و هره دار

اگر تاریخ بودم :

رنسانس

اگر ساز بودم :

ویلن سل

اگر کتاب بودم :

دیوان

اگر شعر بودم :

ربایی

اگر طبیعت بودم :

کویر

اگر حس بودم :

شنوایی

اگر لحظه بودم :

تولد

اگر مکان بودم :

نیمکتی زیر شاخه های بید مجنون

سه شنبه 5 اردیبهشت1391 | 6:24 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

مسابقه ی فیتنسه. پسرا عکسهاشونو گذاشتن که به عضله هاشون نمره بدن. طرف خودکشی کرده تا اون هیکل درست شده، کلا یه عضله س که یه آدم بهش آویزونه! بعد دو هزارتا لایک خورده و پسرا زیرش نظر دادن: ایول داری، مرسی، دمت گرم، آخرشی، دادا حرف نداری، فقط خودت،  محشری، بی نظیری و...

اونوقت نظرای دخترا دیدن داره: ایییییی!، اه اه حالم بهم خودم، ایش ش چقدر مزخرفه این، اییی این گوریل چقدر زشته!

:|

سه شنبه 5 اردیبهشت1391 | 1:27 قبل از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

فکرشو که میکنم میبینم من الان باید انتخاب رشته میکردم. الان که تازه میفهمم چی به چیه!

جمعه 1 اردیبهشت1391 | 12:52 بعد از ظهر | جـــــــــذامـــــی | |

www . night Skin . ir