![]() |
![]() |
|
| و این منم. جـــــــذامـــی ای که به چشمان خود سرمه میکشد... |
|
اگر احیانا کسی قالب و موسیقی وبلاگ اینجانب رو جایی پیدا کرد، دستش درد نکنه دستشو بگیره بیاره تحویل بده و یه خانواده رو از نگرانی دربیاره. با تشکر!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اسفند1391ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
داشتم تار عنکبوتهای اتاقمو جمع میکردم که لای کاغذ پاره ها یه خاطره ی قدیمی پیدا کردم. تاریخ دقیقشو نمیدونم اما میدونم مال کیه.... برام جالب بود و لبخند به لبم آورد.
و من چقدر روزهای زندگیم شبیه همه! فروغ میخوانم بنان گوش میدهم. طرح میزنم و مرضیه میخواند. کمی جارو میزنم، کمی پیانو و با نوای آرام باخ کمی گریه میکنم. زمزمه میکنم: می آیی، می آیی و ظرفهای چرب ظهر مانده را آب میکشم. تلفن زنگ میخورد و اتاق طویل میشود. میدوم و ذکر میگویم: تو باشی، تو باشی و شمعدانی ها پریشان میشوند... تو نیستی. هیچوقت نبودی. وقت خواستنهایم. وقت دل گرفتگی هایم. سیم تلفن را پیچ میدهم و نمیدانم با که و از چه میگویم. اینبار را بیا. فقط اینبار را بیا. زنگ نزن. در نکوب. بی خبر بیا. قول میدهم جار نزنم که اینجایی. فخر نفروشم که میمانی. بیا و همین آخرین بار دلم را بغل بگیر و در گوشم عشق پچ پچ کن. قول میدهم دیگر نخواهم فریادش کنی. تو فقط بیا. من به رفتنهای بی بازگشتت عادت ندارم. هنوز چهار سال هم نشده و من چهار قرن است که این یک سال را منتظرم. تیله هایت هنوز در گنجه است و هدیه هایی که هیچوقت برایت نخریدم در شیروانی ذهنم خاک میخورند. اصلا مرده شور همه ی شعرهای عالم را ببرد دلم برایت تنگ شده. نقطه. آخر سطر. پ.ن: خیلی وقته نیومدم اما هستم. ممنون از همه تون که ابراز نگرانی کردید :) قالبم پریده و همه ی چیزهای دیگه. شاید درستش کردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1391ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
چند روز دیگه باید غدد امتحان بدیم. بعضی وقتا به خودم میگم برم پزشکی فقط واسه اینکه یه هدف تو زندگیم پیدا کنم. یه دلیل واسه بیدار شدن. یه هدف که دنبال خودش اهداف بعدی ای هم داره و بعدا دیگه لازم نیست هدف دیگه ای بگردم پیدا کنم. اما از یه طرف نگاه میکنم میبینم من که یه آزمایش ادرار سر لب فیزیو نمیتونم انجام بدم یا موقع تست بزاق پشتمو میکنم به کلاس از پنجره بیرونو نگاه میکنم یا وقتی ویروس میخونم سعی میکنم چشمم به عکسهاش نیوفته یا موقع تشریح اشک توی چشمام جمع میشه و با همه ی موجودات حیوون خونه همذات پنداری میکنم... من برم پزشکی صدای ناله ی یه مریضو بشنوم که یه ترم نگذشته انصراف میدم میشینم گوشه خونه که!
ولی از یه طرف باز فکر میکنم میبینم چه خوب میشه که تا آخر عمرم یه هدف ثابت داشته باشم. من نمیدونم میخوام چیکار کنم. بعضیارو میبینی میدونن و نمیتونن بهش برسن. وضع اونا هزار مرتبه از من بهتره. این بلاتکلیفی عذاب آوره. اینکه ندونی میخوای چیکار کنی بدجور مثه خوره میوفته به جونت. الان دیگه واسه من وقت این نیست که دنبال هدف باشم. من الان باید انگیزه رو داشته باشم و برم دنبال انجامش. میترسم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آبان1391ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
دلت که تنگ باشه، غصه که بخوری همینجوری الکی، کوچولو کوچولو که اشک بریزی... یعنی تنهایی. یعنی هیشکی نیست باهات منچ بازی کنه. یعنی هیشکی نیست باهات بیاد بام و بگه پریمای دبل چاکلت میخوام. یعنی تا آخر دنیا هم که گریه کنی کسی نمیاد در اتاقتو بزنه بگه چرا گریه میکنی. تنها که باشی خودت میشی سنگ صبور بقیه و هیچکس نیست که بشینه حرفای تورو گوش بده. تنهایی یعنی اینکه بیای حرفاتو اینجا بگی. اشکاتو پای مانیتور بریزی. تنهایی یعنی تو اشکای همه رو پاک کنی بغلشون کنی نازشون کنی اما هیچکدومشون براشون مهم نباشه که با حرفاشون دلتو میشکنن. تنهایی ینی دورت پر آدم باشه اما هیچکس تورو نبینه. نبینتت که راز جنگل به دست وایستاده ای کنار در تا شاید باهات بازی کنه. تنهایی یعنی رد بشن بدون اینکه نگاهت کنن. تنهایی ینی "برو حوصله تو ندارم". تنهایی ینی "نه. نمیام". تنهایی ینی قرصهای خواب ساعت ده.
تنهایی ینی... ده دقیقه بعد نوشت: من حالم خیلیم خوبه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 مهر1391ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
واقعیت اینه که میزان چرندی یک فیلم رو میشه از روی گریم بازیگرانش فهمید!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 شهریور1391ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
۱. اگه میخواهید من دوستتون داشته باشم برام خوراکیهای ترش بخرید! ینی من اینجوریم که روی زغال اخته لیمو ترش میریزم بعد میزنم توی جوهر لیمو و میخورم! تا چند روز بعدش هم نه دندونهامو حس میکنم نه زبونم نه کلا دهنم. :| اما به محض خوب شدن باز هم همینکارو تکرار میکنم. دندونپزشکم موهاشو میکنه و میگه وقتی دندونات حساسه خوب ترشی نخور اما به عقیده ی من داشتن دندون چه حسنی داره وقتی چیزهای مورد علاقه تو نخوری؟!
۲. از آرایشگاه متنفرم. تا حالا یه گوشه اش نشستید و به کارهای آدمهاش نگاه کردید؟ مضحکه! برای ساعتها روی یه صندلی نه چندان راحت، بی حرکت میشینن تا موهاشون یه درجه روشنتر شه یا ناخنهاشون هاشور بخوره! یا فلان جای موشون اونوری وایسه! همه هم دماغاشونو بالا میگیرن و از تو بهترن مثلا. آدمها و طرز رفتارهایی دیده میشن که باعث میشن به شخصه فقط در موارد اورژانسی آرایشگاه برم. موهامو مامانم کوتاه میکنه که شاید کارش عالی نباشه اما لطف میکنه و کار آدمو راه میندازه. چتری هامو خودم کوتاه میکنم و دیگه لاک زدن هم که خوب کاری نداره. آدم اونجا چیزهایی میبینه و گاهی در بعضی تجمعهای دوستانه از میان مهی از دود، چیزهایی میشنوه که گاهی به فکر فرو میره که "چرا؟"! طرف رنگ پوست و موهاش ۱۸۰ درجه تفاوت داره. اصن چرا تویی که موهات سیاهه سفیدش میکنی تا هر دو ماه مجبور شی بیای و کلی پول بریزی تو حلق یه نفر و موهاتم داغون کنی یا در زشتترین حالتش ریشه ی موهات تا یه وجب سیاه باشه و بقیه اش سفید؟ که... داف شی؟! من نمیفهمم اینجا فقط من میدونم که داف ینی چی؟ :| دلم برای موهای سیاهم تنگ میشه اما گاهی مجبوری برای اینکه آدمها بفهمن تو دیگه کلاس چندم نیستی و سال آخر دانشگاهی، رنگ موهاتو برخلاف میلت روشنتر کنی. ۳. آقای استاد رو بغل دستی ربود! اون هم روی هوا. و ما هنوز هم در عجب و تعجبیم که آخه چطور ممکنه توی این مدت محدود؟! خودتون ببینید دیگه. فاصله ی پست قبل تا این پست من مگه چقدر بود؟! بیاید صادق باشیم! من آدمی نیستم که تو یه محیط فرهنگی برای جلب نظر کسی از جلسه ی دوم آشنایی باهاش دو دسته پلاستیک سنگین و انبوه پشت پلکهام بچسبونم طوری که وقتی پلک میزنم روبروییم رو باد ببره! و خط چشمم انقدر طویل شه که تیزیش چشم بیننده رو آزار بده ( که البته توی این مورد فکر نمیکنم آزار دیده باشه. نه خیلی!)، یا از مژه هام خطر ریزش ریمل وجود داشته باشه، ارتفاع موهام این تصور رو القا کنه که آسمان همین نزدیکیهاست و یا اونقدر با ناز و عشوه حرف بزنم که دیگران دلشون بخواد بزننم روی دور ۳۲× ! یا اونقدر بازو در بازوی استاد و با فاصله ی دو سانت بین صورتمون با یک نیش باز در کوچه های خلوت قدم بزنم که اگه یکدفعه تصادفا شاگرد استاد از سوپر روبرویی اومد بیرون و با ما چشم تو چشم شد و سلام کرد، استاد سریعا و سوت زنان از محل متواری شه! (بله سوپر روبروی خونه ی ما بود! شانسو میبینین توروخدا؟!) حرصم دراومده؟ اعتراف میکنم که دراومده اما نه از حسادت. بلکه از این موضوع که اینجور دخترها طرفدار زیاد دارند. میفهمید چی میگم؟ حرف من از استادیه که دو سر و گردن توی فرهنگ و کلاس از همه بالاتر بود و سلیقه ش این بود. حرف من از آدماییه که به هیچ وجه نمیتونی بشناسیشون. نمیتونی به شخصیتشون اطمینان کنی و بگی این الگوی منه. شاید نباشه. شاید حتی خودش هم نمیفهمه چطور باید رفتار کنه تا دیگران رو ناامید نکنه. وگرنه من اصلا آدم یه رابطه نیستم که بخوام بگم طرف پرید! من هنوز هم توی عوالم خودم سیر میکنم. دختری که یه جفت بادی مشکی، دستبندها و گوشواره های رنگی، پازلهای هزار تکه، بازی راز جنگل و منچ و سریال فرندز ش دنیاشو تشکیل میده نه جوراب شلواری با کفش پاشنه بلند و ناخنهای مصنوعی. من حتی نمیدونم مژه مصنوعی چطوری کار میکنه. من فقط نمیخوام اگه یه استادی انقدر خوبه که آرزو میکنم تا صد سال آینده هم توی کلاسش باشم و واحدهامو طوری برمیدارم که خروس خون تا بوق سگ دانشگاه باشم اما به کلاسش برسم، استادی که فقط دو ماه دیگه ایرانه، به خاطر به هم زدن با یکی از شاگرداش کلاس ترم بعدشو کنسل کنه و من الان مجبور باشم با دختری کلاس داشته باشم که همسن خودمه و هیچی حالیش نیست. بعله! حرص شمام درومد، نه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1391ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
نمیشه فیلم رو محکوم کرد در یک صورت! در صورتیکه این آدمها از مسلمانان زخم خورده باشن. اما چیزی که جالبه اینه که این فیلم اصلا ارزش هنری نداره. آدم گاهی متعجب میشه از اینکه بعضی ها چقدر راحت به خواسته ها و اهدافشون میرسن. نظرات بسته است! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1391ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
1. استاد فرانسه مون اومد سر کلاس. همون موقع یکی از همکارای مسنش که انگلیسی تدریس میکرد اومد دم در و شروع کرد انگلیسی بلغور کردن و با استادمون حرف زدن. یه چند صفحه حرف زد و استاد ما هم با متانت گوش داد و آخرش روشو به استاده کرد و بلند گفت: وات؟؟
=)))) ینی اگه بگم همه ترکیدن کافی نیست. با خنده رفت بیرون. من فقط دست اونیکی استاده رو دیدم که اومد چونه ی اینو گرفت تو مایه های گوگولی مگولی و اینا و هرهر میخندیدن با هم.استاد هم انقدر جلف؟! :)) جا داره بگم استادمون یه چال روی چونه ش داره که واقعا هم گوگولیه. اصلا هم به چش برادری نگفتم! :دی در این مدت بسیار فرانسه م خوب شده که همه شو مدیون خوشتیپی استادمم! :دی ینی من اگه انقدر که این یه ترم فرانسه خوندم، در طول دوران تحصیلم درس میخوندم الان سوار بر کاوشگر کیوریس از سواحل کره ی مریخ برای شما دست تکون میدادم! آقا این پسر انقدر قشنگ میخنده که من اعتراف میکنم گاهی به خودم میام میبینم همینجوری با لبخند بهش خیره شده ام! :)))))) تا ته چشماش میخنده. ینی این میخنده آدم واقعا دلش میخواد اون چونه شو بگیره فشار بده! یا مثلا سرشو با دو تا دستاش بگیره و انقدر محکم تکون بده و جیغ بزنه تا کاملا تخلیه ی روانی شه! ما معمولا چونه ی ناهموار و چاله چوله دار دوست نداریم اما این یک دفعه رو به بزرگی خودمون میبخشیم. آخی! میبینین ما چقدر بزرگواریم؟ :دی 2. یادمه یه مورد پیش اومده بود یه بار توی گوگل ترنسلیت میزنم ببینم "نود و یک" به فرانسه چی میشه. میزنم "نود و یک" و در کمال هیجان به ترجمه خیره میشم که جواب میاد: "91"! :| توروخدا؟؟؟ نمدونستم! چه خوب گفتی هااااا! :)) 3. ینی به شخصه از یه نفر در عالم بازیگری متنفرم و اونم حسام نواب صفویه اونوقت توی راه شب فهمیدم با فرزاد فرزین زوج هنری شده اند! آیکون مو کندن و سر کوبیدن به دیوار و غش و ضعف هم موقعیت رو وصف نمیکنه که بذارم. زوج هنری؟ آخه چرا؟ آخه چرا این؟ اگه جواد رضویان رو میذاشت انقدر حرص نمیخوردم که الان خوردم. بعدشم، زوج هنری؟! it sounds GAY! :/ تنها چیزی که در این لحظه آرومم میکنه فکر کردن به استاد فرانسه م... اهم اهم... مرور دروس فرانسه مه! :)))))) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1391ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
وبلاگم شش ساله شد و خودم...
از دستمان در رفته! شما ببخشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1391ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
گاهی فکر میکنم همه ی کسانی که نویسنده شده اند لزوما مغزی پر از داستان و داستانهایی پر از مغز نداشته اند. حتی ایده های خاص و جالبی هم نداشته اند. حتی ایده های یه ذره خاص هم نداشته اند! بر عکس فقط فکی جنبنده و مغزی وراج داشته اند با کلی حرفهای نزده و جای خالی یک گوش که بهشون سپرده شه! :| زور داره وقتی ششصد و پنجاه و پنج صفحه جملاتی رو میخونی که میشد در کمال شاخ و برگ دادن به داستانی با سوژه ای بی اندازه ساده و محتوایی بینهایت پوچ، حداکثر در سیصد صفحه به نتیجه ای رسید مغایر با چیز بسیار کسل کننده ای که در عوض الان در دست داری و توی ذهنت نمیتونی هیچ جایی براش پیدا کنی الا استفاده ی ابزاری از وزن کتاب برای زدن پرس سینه!
به شخصه دیگه سراغ شارلوت برونته رو نخواهم گرفت تا هم شبهام تا صبح با بیهودگی تلف نشه و هم آرامش اعصاب بنده و آرامش ابدی ایشون درون آرامگاهشون خدشه دار نشه. از شما چه پنهون شاید دیگه سراغ خواهرشم نگرفتم! دیگه توی این دوره و زمونه آدم به کی اعتماد کنه؟! پ.ن: این پست هیچگونه ارزش دیگری ندارد و در کل فقط تلاش بر این بوده که آرشیو مرداد ماهم خالی نباشه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1391ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
اصن دستم به نوشتن نمیره. هی میگم اینو بنویسم اما بعد میبینم هیچ لحنی براش ندارم. این یعنی بی تفاوتم. این یعنی برام مهم نیست. این یعنی حرفی ندارم. این یعنی ها رو دوست هم ندارم. قرار شد یکشنبه کله ی صبح مترو باشیم که بریم دانشگاه کوفتی و مهمان بگیریم برای دانشگاهی که فقط یه شریعتی باهامون فاصله داره، نه یه شهر! مترو خالی بود. کاش همیشه همینطوری بود. نشستیم و ر گفت بیا دوز بازی! لازم به ذکره بنده دوز بلد نیستم. شروع کردیم و دو سری که بازی کردیم یه صدای پسرونه گفت: فال میخواهید؟ منم گفتم نه و به بازیم ادامه دادم که همون صدا دوباره گفت: بازی میکنین؟ بازی... بازی بازی! و همونجور خوشحال و خندان ایستاد به نگاه کردن ما. از حروفی که ما میذاشتیم اسمامونو حدس میزد: تو باید مریم باشی توام حتما راضیه ای! هی سوال میپرسید. گفت چی بازیه؟ گفتم دوزه. دوز بلدی؟ گفت نه. گفتم ایکس-او بلدی؟ گفت نه. به ر گفتم یه جدول ایکس-او بکش یادش بده. ر همینجوری یه دو دقه منو نگاه کرد جدولو کشید و من توضیح دادم و یاد گرفت. یه کم با ر بازی کردم و خودکارو دادم بهش و گفتم حالا تو بازی کن! ینی ر میخواست همونجا منو بکشه. شدیدا در حضور این بچه ی ۸-۹ ساله معذب بود! این شکلی: خودکارو دادم بهش و آروم به ر گفتم شعور داشته باش بذار ببره! وقتی پسره برد کلی ذوق کرد و گفت اسم منم بنویس بغل اسماتون. من بردم دیگه! گفتم اسمت چیه؟ گفت اسد. با A باید بنویسی. گفتیم چشم! خلاصه میکنم که ما از ایستگاه همت که پسره سوار شد تا خود علی آباد باهاش ایکس-او بازی کردیم. البته وسط راه ر خودکارشو تقریبا پرت کرد تو صورت من و بقیه ی راهو من باهاش همبازی شدم. وسط بازی یکی از این خانومهای فروشنده به پسره گفت: آقا پسر دو تا هزاری داری؟ که پسره شاکی شد: من کاسب نیستم من دارم بازی میکنم! تعجبی هم نداشت خوب. بسته ی فالهاشو انداخته بود روی کیف ر و بی توجه به اونها داشت بازی میکرد. آخر سر دو تا فال هم ازش خریدیم و با بدبختی که الان باید پیاده شیم بیخیال شد. مدام میگفت: نه نرید. بشینید. شاهد پیاده شید اونجا دانشگاه داره! بازی کنید! بالاخره راضیش کردم که الان توی بازی خیلی استاد شدی برو با دوستات بازی کن همه شونو میبری و اون هم با این حرف قانع شد و با انگیزه رفت! خوش گذشت! از مردم و قیافه هاشون هیچ خاطره ای ندارم چون فقط حواسم به بازی بود. فقط یه بار که کله مو آوردم بالا ببینم کدوم ایستگاهیم دیدم همه با تعجب دارن مارو نگاه میکنن و انگار براشون خیلی جالب بود. پیاده که شدیم اسد هم پیاده شد و از دور برام دست تکون داد و با یه لبخند گنده رفت بقیه ی فالهاشو بفروشه. :) پیاده که شدیم یکی باید ر رو میگرفت انقدر که به جون من غر زد. بهش گفتم مگه این چند روزش این شکلیه براش؟ هر روز باید کار کنه حالا یه روز بهش خوش بگذره چی میشه مگه. و ر سکوت کرد و سر تکون داد. و این برای من موفقیت بزرگی بود!! گفتن نداره که مهمان ندادن بهمون و من نمیدونم چرا واقعا. مدیر گروهمون هیچوقت خدا نیست و ما تا دفتر معاونت کل هم رفتیم اما نتیجه نگرفتیم. این وسط یه دختره حسابدار مزخرف میگه مهمان برای چی؟ متاهلین؟ شرایط خاص دارین؟ میگیم راهمون دوره. با پوزخند میگه قبلا دانشگاهو دیده بودین که ثبت نام کردین دیگه ینی چی رام دوره. :| یکی نیس بگه به تو چه. آدم انقدر عقده ای؟ توی اون گرمای وحشتناک تشنه و گشنه دست از پا درازتر برگشتیم خونه. با اونهمه ناامیدی اون راه طولانی چند برابر شده بود برامون. چرا مهمان فقط یازده واحد میدن؟ من هرکیو دیدم دو سه ترم مهمان شده بود. دانشگاه ما خارجیه؟! و در آخر آیکون گریه و اشک و آه و حسرت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مرداد1391ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
دختر بودن یعنی...
با آب سرد حمام کنی تا لاکی که دیشب زدی خراب نشه!
دختر بودن یعنی...؟ شما بگید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مرداد1391ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
نتیجه ی اخلاقی اینکه من در تیر ماه حرفی برای گفتن نداشتم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مرداد1391ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
تلفن اتاقم زنگ میخوره. شماره نا آشناس و به احتمال زیاد اشتباه گرفته. با بی حوصلگی گوشی رو برمیدارم... "اشتباه گرفتین."
گوشی رو میذارم سر جاش و به رد باقی مونده از انگشتام روی غبار تلفن خیره میشم و فکر میکنم: وضع خرابه. خیلی! پ.ن: منوهای بلاگفای شما هم رفته؟! مثه انتخاب رنگ و سایز و اینا... گوگلم فارسی شده بلاگفا انگلیسی شده! چه وضعشه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
"اینجا بدون من" برام قشنگ بود تا وقتی که نقد خودمو ازش داشتم. برداشت من این بود که احسان هیچوقت به خونه برنگشت و تمام صحنه های بعدی که توی داستان اتفاق افتاد، سکانسهایی بود از فیلمنامه ای که احسان بعد از رفتنش نوشته بود و آخر فیلم جدا افتاده روی یه صندلی تکی مثل یه بیننده نشسته بود و فیلمی که ساخته بود رو تماشا میکرد. اما هیچ جا میون سرچ هایی که کردم اینو ندیدم! محض رضای خدا حتی یک نفر! همه میگفتن واقعی بوده و احسان با اینکه گفته بود دیگه هیچوقت برنمیگرده به اون خونه تا دوباره روی اون کاناپه بنشینه و به فرار فکر کنه، اما برگشته بود و در سکانس آخر هم الکی اونقدر غمگین بود. رضا با اینکه به یلدا گفت مثل خواهرش میمونه اما آخرش باهاش ازدواج کرد. به همین الکی ای؟ برداشت من که قشنگتر بود! :/
میدونی کلا خیلی پیش اومده که چیزی فرای فیلم و فیلمنامه برداشت کردیم و آخرش سرخورده و ناامید به داستانی نگاه کردیم که اونطور که از شواهد برمی امد حتی ارزش وقتمون رو هم نداشت! اینجا بدون من رو نمیگم. واقعا فیلم زیبایی بود. سینمای ما اونقدر هم کامل و جامع نیست که بخواهیم توقعمون رو مثل هالیوود نشینان ببریم عرش آسمون! اما این مسئله که منتقدان به نکات جالبی اشاره میکنند که میتونست هدف فیلمنامه باشه اما نبود، نشون میده که اونجور که باید به تفکرات پنهان درون داستان بها داده نمیشه. گذری میزنم به جلسه ی نقد و بررسی "انتهای خیابان هشتم" که آقای سرشناسی بلند شدند و سوالی پرسیدند با این مضمون: "منظور از "هشتم" در اسم این فیلم چی بود؟ برای من خان هشتم رو تداعی کرد با توجه به اینکه خان هفتم صعب العبوره اما خان هشتم دیگه به معنای بن بست و آخر راهه." برداشتی بسیار جالب و معنادار بود که من واقعا هیجان زده شدم وقتی شنیدم. اما در کمال حیرت جناب کارگردان فقط پاسخ دادند که منظورشون این نبود و دلیل استفاده از "هشتم" فقط این بود که میخواستند توی فیلمهایی که میسازند یه سری عدد پشت سر هم بیارند که باحال بشه! مثه "هفت دقیقه تا پاییز" و "انتهای خیابان هشتم" و... شما باشید ناامید نمیشین؟ :| و البته اون آقای سرشناس بلافاصله بعد از پاسخ از سالن خارج شدند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
آقایون! آقایون! اگه میخواهید نگن آداب معاشرت بلد نیستین، در هنگام اولین ملاقات با یک خانم، به سان یک پاتوژن فرصت طلب یه قدم فیلی نذارید جلو و دستتون رو دراز نکنید و خانم مقابل رو مجبور نکنید با شما دست بده که اگه نداد ضایع شید!
توی دست دادن پیش دستی نکنید! همیشه این خانم است که باید انتخاب کنه و تصمیم بگیره با شما دست بده یا نه. این خانم هست که در صورت تمایل بعد از معرفی دست جلو میاره تا شما باهاش دست بدید. انقدر با روان من بازی نکنین. فکر نکنین میگن با ادبین. میگن هول و ندید بدیدین. حتی اگه نباشین! پ.ن: الان اینکه چرا من وسط سرچ مورفولوژی کلنی کلبسیلا پنومونی ییهو اومدم اینو نوشتم فقط خدا عالمه و بس! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
موهای بابا بلند شده بود و من گیر دادم که الا و بلا بده من کوتاه کنم من بلدم چرا نمیدی من؟ به خدا بلدم بده بده بده...
همین الان کارم تموم شد و بابا هنوز چشماش توی تلویزیونه و حواسش به فوتباله و هنوز ندیده من چه دسته گلی به آب داده ام! ینی نمره چهارو بدون ماشین با دست و بسیار تمیز روی سرش پیاده کردم! در کنار این قضیه کل خونه رو مو برداشته و من دنبال یه جا میگردم که فقط برای نجات جونم برم قایم شم! طبق آخرین مشاهدات، پدر گرام به سختی سعی داره آرامشش رو حفظ کنه و همچنان در مقابل رفتن جلوی آینه از خودش مقاومت نشون میده و میخواد بگه براش مهم نیست! من گاهی اوقات واقعا فکر میکنم تواناییهام خیلی زیاده ها! در صورتیکه اصن نیست! بعضی چیزا یه بیس و قاعده داره که آدم باید بره کلاسی چیزی یاد بگیره و من فکر میکنم خدادادی بلدم! آخ آخ آخ فوتبال داره تموم میشه! (آیکون با دهن باز و چشمهای گرد شده اینور اونور دویدن!) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
من اگه دوستیم با چند نفر تک و توکی ادامه پیدا کرده، ... نمیشه گفت که دلیلش صرفا این بوده اما اون چیزی که مانع کات شدنش شده کم حرفیشون بوده. من واقعا نمیتونم با آدمی همنشین بشم که تمام مدت داره حرف میزنه و ور ور ور ور یک بــــــــــــــــند صحبت میکنه. حالا هرچی میخواد بگه بگه. تو بگو حرفهای خوب. بگو در و گوهر! مهم نیست. مهم اینه که من به سکوتم احتیاج دارم. واقعا نیاز دارم که میون هر بحثی یه پنج دقیقه ای سکوت باشه و هیچکس و هیچ چیز حرف نزنه و از تولید هرگونه اصواتی که در محدوده ی شنوایی منه خودداری کنه! واقعا دیوانه میشم. اصن مریض میشم. حالم بد میشه وقتی سکوت و آرامش محیطم به هم بخوره. بابا چه خبره خوب اینهمه حرف میزنی؟ دو دقیقه سکوت کن من تمدد اعصابم به ...فنا میره با اینهمه کاری که تو از فکت میکشی! گاهی اوقات دلم میخواد دستمو بگیرم جلوی دهن طرف و داد بزنم: "سکوت. سیس. ساکت باش!" یا به هر زبون دیگه ای که ممکنه ایشون متوجه بشن! چند باری هم پیش اومده که این کارو انجام داده ام! طرف ناراحت هم شده اما من دیگه واقعا در توانم نبوده و اگه دو ثانیه ی دیگه حرف میشنیدم روانی میشدم و ممکن بود سرمو بکوبم تو در و دیوار. بابا خدا برای زبون توی دهن جا گذاشته اونم به اندازه ی کافی که گاهی چهار چوب دهن رو ببندی و استراحت بدی به آرواره هات و ایضا به گوش مردم. یه بار امتحان کن لااقل بفهمی زبونت بیرون نمیمونه! اه اه سیس سیـــــــــــــس سکوت. سیس! پ.ن: شما نظرتونو بذارینا! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
شرمنده شدم وقتی پشه ای رو کشتم و اون حتی قطره ای خون توی بدنش نداشت...
چقدر پست میشم من گاهی... پ.ن: آخه کدوم پشه ی احمقی کف پای آدمو نیش میزنه؟!! :/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
فردا دارم میرم نمایشگاه کتاب. کتاب معرفی کنید! دقیقه ی نود ه اما یهو شد. جبران میکنم! :دی
پ.ن: هیجان دارم. رفتن من به نمایشگاه کتاب مثل انداختن یه آهن ربا توی یک لیوان سوزن ته گرده! دارم فکر میکنم که کارت بانکمو بذارم خونه و با خودم نبرم! بعدا نوشت: خسته نباشید از اینهمه پیشنهاد. کجای دلم بذارمشون! :| :دی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
شما یادتون نمیاد
یه کلیپی بود که همیشه اولای مهر تلویزیون مدام نشون میداد. داستان دختر مدرسه ای بود با مانتو و مقنعه که میرفت کلی خرید مدرسه میکرد و آخرش نصف خریداشو میداد به دختر مدرسه ای دیگه ای که دستشو زده بود زیر چونه ش و دم در مغازه نشسته بود و پول نداشت چیزی بخره. آخرش هردو خوشحال و خندان میرفتن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
گاهی اوقات دلم میخواد مرد بودم. لااقل اونجوری اگه توی رانندگی گند میزدم نمیگفتن "خانم بود!" میگفتن "..." چه میدونم یه چیزی میگفتن دیگه. اصن شاید هیچی هم نمیگفتن. حتی شاید فکر هم نمیکردن. چون اشکالی نداشت یه مرد، بد رانندگی کنه. چون مرد ه رانندگیش خوبه. حتما چیزی شده اون لحظه که خراب شده...
الان دیگه میشه گفت هر پنج طرف ماشین خورده! بعله پنج طرف. نخیر، ماشین ما خارجی نیست پنج ضلعی و شش ضلعی باشه. مکعب مستطیل معمولیه. یعنی یه کف داره یه سقف! بله؟ نخیر چپ نکرده ام. چاله بود افتادم توش! نخیر کور نیستم چاله هه یهویی بود! یعنی یه اختلاف سطح یهویی که توی دنده عقب دیده هم نمیشد. بله؟ نخیر توجیه نمیکنم! اتفاقا میدونستم چاله هه اونجاست اما فکر میکردم رد میشم! نخیر احمق نیستم فقط ماشینمو یه کم زیادی قبول داشتم. خودم رو هم. نا امیدم کرد! ... نا امیدش کردم. تپ افتادم تو چاله و زیر ماشینم از اون حالت کشیدگیش یه کم کشیده تر شد! همچین یه کمم پاره پوره شد. بله؟ نخیر مشهود نیست اما این غرور له شده ی منو کی میخواد جواب بده وقتی نتونستم درش بیارم و دوتا مرد درش آوردن؟! عصبانی نیستم. عصبی ام! این اشتباهات تا کی قراره ادامه داشته باشه؟ یه روز میاد کلا ماشین رو میبوسم میذارم کنار. عین مامانم. بهونه هم که زیااااااد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
اگر ماهی از سال بودم: مهر اگر یک روز از هفته بودم : چهارشنبه اگر یک عدد بودم : هشت اگر یک جهت بودم : غرب اگر یک همراه بودم: حلقه اگر یک نوشیدنی بودم : آیس لمون تی اگر یک گناه بودم : قمار اگر یک درخت بودم : بید مجنون اگر گل بودم : شقایق اگر آب و هوا بودم : ابری اگر رنگ بودم : بنفش اگر پرنده بودم : فلامینگو اگر صدا بودم : نوای چنگ اگر فعل بودم : دید اگر زمان بودم : حال اگر خیابان بودم : شبتاب اگر فیلم بودم : Becoming Jane اگر پزشک بودم : روانپزشک اگر یک پنجره بودم : چوبی و هره دار اگر تاریخ بودم : رنسانس اگر ساز بودم : ویلن سل اگر کتاب بودم : دیوان اگر شعر بودم : ربایی اگر طبیعت بودم : کویر اگر حس بودم : شنوایی اگر لحظه بودم : تولد اگر مکان بودم : نیمکتی زیر شاخه های بید مجنون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
مسابقه ی فیتنسه. پسرا عکسهاشونو گذاشتن که به عضله هاشون نمره بدن. طرف خودکشی کرده تا اون هیکل درست شده، کلا یه عضله س که یه آدم بهش آویزونه! بعد دو هزارتا لایک خورده و پسرا زیرش نظر دادن: ایول داری، مرسی، دمت گرم، آخرشی، دادا حرف نداری، فقط خودت، محشری، بی نظیری و...
اونوقت نظرای دخترا دیدن داره: ایییییی!، اه اه حالم بهم خودم، ایش ش چقدر مزخرفه این، اییی این گوریل چقدر زشته! :| |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
فکرشو که میکنم میبینم من الان باید انتخاب رشته میکردم. الان که تازه میفهمم چی به چیه!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
انگار دانشگاه رو وسط یه تشت پر از گِل ساخته بودن. مثه همیشه یه بارون اومده بود و دانشگاه کن فیکون شده بود. پاتو که میذاشتی زمین، شیرین تا ساق فرو میرفتی تو گل. تدابیر امنیتی و حیثیتی همیشه ی خدا به راهه. یه تار موت اگه بیرون باشه و حالت نمایشی به خودش بگیره دست و پاتو میگیرن میبرن حفاظت فیزیکی تا حال فیزیکتو جا بیارن و فکر این غلطا از مخ معیوب و منحرفت کوچ کنه به دیار باقی. اما وقتی دانشگاه به اون عظمت با اونهمه دانشجو یه پارکینگ نداره و باید کنار جاده ای پارک کنی که تا چشم کار میکنه بیابون و تا گوش میشنوه صدای سگهای ولگرده، هیچ احدی مسئول نیست و بهش ربط نداره.
سر خرو کج کردم برم توی پارک که یکی از پسرا فریاد زد "نرو. گله. ما نیم ساعت طول کشید بیایم بیرون." شیشه رو میدم پایین و نگاه میکنم میبینم بنده های خدا کتهاشون رو انداختند روی سرشون و خودشون و ماشینشون حمام گل گرفته وایستاده اند به زمین و زمان میخندند! :| بعله خنده هم داره وقتی کاری از دستت برنمیاد. فحش میدادن رکیک!! مثلا چی؟: "ایشالا خدا سوسکتون کنه!" کلاسهام تموم میشه و با بچه ها میام بیرون. بارونه. پیشنهاد میدم برسونمشون. تا کنار ماشین با صحنه های جالبی روبرو میشیم. همه توی گل گیر کرده اند! به آیکیوی پسرا شک داشتم اما وقتی دیدم درحالیکه تا وسط لاستیک توی گل اند، کله شونو از پنجره آورده اند بیرون، به لاستیک زل زده اند و همزمان هم تا ته گاز میدن و تماشاچیان که همانا رفقاشون باشند هم دست به سینه زده اند و به صحنه ی باشکوه گل مالی ماشین پشتی نگاه میکنند، اصن همه ی شک هام به خاطره تبدیل شد! بشر هم انقدر آکبند؟ شاید هم میخواستند تا ته فرو برند و نماد یادبودشون رو با پاهای خودشون بسازند. سوار میشیم و آرزو میگه:"بیچاره هیچکس کمکش نمیکنه." میگم:"کی؟" میگه:"همین پسره. تو گل مونده به هر ماشینی میگه یه کمکی بده هیچکس قبول نمیکنه. ما هم که از کنارشون رد شدیم شروع کردن خندیدن که مثلا کمک نمیخوان!" دنده عقب میام بیرون و نگاش میکنم. یه نگاه میکنه و طناب رو توی دستش مچاله میکنه. رفیق پسریه که توی گل مونده و داره همچنان مصرانه ماشین پشتی رو مورد عنایت قرار میده! چندتا دیگه از دوستاش هم وایستاده اند ببینند چیکار کنند. یه لحظه حسودیم میشه. به اینهمه رفیق. به اینهمه دوستی. یاد اونروز خودم میوفتم که پنچر شدم و هیشکی به روش نیاورد. یا روزایی که کمک لازم داشتم و هیچکس نبود. اونوقت اینا چه همه باهم مونده بودند ماشین رفیقشونو دربیارند. دمشون گرم. بهش میگم:" کمک میخواهین؟" یه لحظه چشماش گرد میشه. دوستاش هم همینطور زل میزنند به من! دوستای خودمم توی ماشین یهو باهم برمیگردن و با تعجب منو نگاه میکنن! فکرشم نمیکنند یه دختر بخواد کمک کنه از گل دربیان. میگه:" اگه کمک کنی که خیلی ممنون میشم." سرمو تکون میدم و دنده عقب میپیچم تا جلوی ماشینشون. پسره طناب رو میبنده و به ماشین من بکسل میکنه. میگه گاز بده. دفعه ی اول طنابه باز میشه. دفعه ی دوم ماشینه یه تکونی میخوره و سرش میچرخه. خوبیش اینه که رخش پیر من سنگینتر از ماشین اوناست. با دوبار گاز دادن میکشمش بیرون. صدای خوشحالیشون میاد و هورا میکشن. پسره چندبار میگه:" خانوم یک دنیا ممنون." میگم:" وظیفه بود." لبخند میزنم و میریم. راننده ی مزدا سه ای که چندبار از جلوشون رد شده بود و کمک نکرده بود ایستاده و به من نگاه میکنه. نگاهی متفکر. منم از این کمکها زیاد داشته ام. شده بود گوشیم گم شه و پسرا توی دانشگاه بسیج شن گوشی منو پیدا کنن. شده بود یه سگ گنده بیاد جلوم و یکی از پسرا بیاد جلوشو بگیره بگه "من مواظبم تو برو". شده بود پنچر بشم و یه آقایی بیاد و بگه:" نگران نباش. دو دقیقه ای ردیفش میکنیم برات". شده بود روزی که توی جوب افتادم و یه پیک موتوری وایستاد و ماشین به این سنگینی رو یه تنه بلند کرد و گفت:" عیب نداره. غصه نداره که. درش میاریم".شده بود ماشینم توی جاده فرمون و ترمز ببره و تعمیرکاره بگه:" نگران نباش. درستش میکنم نمیذارم اینجوری بری توی جاده"....شاید دخترا برای دخترا رفیقای خوبی نباشند، اما پسرا -هر اخلاق گندی هم که داشته باشن- رفیقای خوبی اند. قدر کاری که براشون میکنی رو میدونند. دلت میخواد گاهی یه کاری براشون بکنی و بگی: "آقا، مردی به سیبیل نیست. بیا رفیق باشیم." تا جایی که دیده میشد، پسره با نگاهش بدرقه مون کرد...
پ.ن: برای مامان که تعریف کردم داستان رو، کلی دعوام کرد که به تو چه و به پسرا خوبی نیومده و... شب که برای بابا تعریف کردم، کلی خوشحال شد و راضی گفت خیلی کار خوبی کردی. آدم باید به بقیه کمک کنه. این هم نمونه ی بارزی گواه بر تفاوت رفاقتها و حرفهای بالام! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
۱. صبح که بیدار میشم لخ لخ کنان میرم سمت آشپزخونه و توی راه، در قفس بانی رو آروم با پا باز میکنم و میرم ببینم امروز توی یخچال چی داریم!
بانی میپره بیرون و شروع میکنه توی خونه یورتمه رفتن. خودش دنبال خودش میدوه و بعضی وقتام دنبال من. شلوار بلند و گشاد من تونل بچگیاشو براش تداعی میکنه و هی دور پاهای من میچرخه و هی میچرخه و هر از اینور میره از اونور درمیاد. خوب راه رفتن سخته وقتی یه چیزی زیر پات باشه! سعی میکنم بدون اینکه لقدش کنم بشینم روی مبل. دارم بستنی میخورم که هی قدشو میکشه و کله شو میرسونه به پای من که یعنی "چی داری میخوری؟هان؟ به منم بده!" همینجوری دیشب نصف سیب بابا رو ازش گرفت خورد! چیزایی رو هم که براش مضر باشه نمیخوره. فقط بو میکنه. با اون مماخش که آدم دلش میخواد بخورتش انقدر که بامزه تکونش میده. قندون رو میذارم جلوش. درشو بلند میکنه میذاره زمین، کله شو تا گردن میکنه تو قندون و به قند میاره بیرون میذاره روی زمین و خرت خرت شروع میکنه به خوردن قند! و کلی خوچحال میشه. یه ذره دنبال هم میدویم و آخرش به قول بابام مثه شنیتسل روی زمین پهن میشه و دراز میکشه و استراحت میکنه. وقتی هم گشنه ش بشه یا بخواد بره دستشویی یا خوابش بیاد، میپره میره توی قفسش. اگرم در رو ببندی در و دیوارو گاز میگیره که "هو مگه تو شعور نداری؟ درو وا کن ابله! خوبه منم تورو بندازم تو قفس؟!" ۲. یه بار یه ماشینی رو هر روز میدیدیم که جلوی در ورودی ما توی پیاده رو پارک میکرد و میرفت به سلامت برای چندین ساعت. یه بار که از مدرسه میومدم دیدم باز پارک کرده. عصبانی شدم. یه کاغذ برداشتم و با خط عصبی نوشتم: اگه یه بار دیگه اینجا پارک کنی تیکه بزرگه ی ماشینت آینه شه! پرخاشگری با ما زاده شد اصن. ۳. بچه که بودم چندباری سعی کردم چندتا ماشین رو پنچر کنم! ماشینهای گناهکار رو! البته هیچوقت موفق نشدم اما تنبیه اونا رو بد نمیدونستم، تا همین چند وقت پیش که خودم دوبار جلوی دانشگاه، دست تنها پنچر شدم و یه بارش پنچرم کرده بودن! این باعث شد که بر خلاف میل درونیم (!) دیگه هیچوقت نخواهم این کار غیر انسانی رو انجام بدم. ۴. به قول علی: دیگه خودمونم داریم میریم گرو! جاتو هیشکی پر نمیکنه. چیکار کنم خوب! نمیکنه دیگه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
مطمئن باشید کسی که نسبت به وقایع و محیط اطرافش زیادی دقیقه، خودش رازی برای پنهان کردن داره.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
I will survive
I'm gonna make it through just give me time I will get over you |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
من مثل یه جوجه تیغی ام توی این دنیا که هیچکس نمیخواد بغلش کنه!
ممکنه یه روز کسی پیدا شه که بخواد نوازشم کنه، اما... تیغهام اجازه نخواهند داد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط جـــــــــذامـــــی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
و میدانم که روزی راحت و آزاد میمیرم
نه مجنون و نه خسرو همچنان فرهاد میمیرم و میدانی که بی تو زیر این طوفان تنهایی شبی تنهای تنها در حصار باد میمیرم اگر عمری سکوت من کلید حرفهایم شد در آن یک لحظه با دنیایی از فریاد میمیرم فلا نی عاقبت بنگر که در تنهایی یک شب رها و عاشق و آزاده و آباد میمیرم و آخر خوب میبینی,تو میمانی و میبینی که من در گوشه ای در ناکجا آباد میمیرم |
|
RSS
|